X
تبلیغات
رایتل
دشمنی یا دوست؟
یادته بهت گفتم دیگه نمیخوام از دستت در برم؟ بهت گفتم میخوام وایستم و باهات بجنگم و باز هم بهت گفتم دفعه دیگه که خودتو نشون بدی چنان مشتی تو صورتت میزنم که کسی نتونه از میمون تشخیصت بده. اما مثل اینکه گوشت بدهکار نبود.

دیشب صدای پاتو شنیدم که داشتی یواش یواش دنبالم میومدی. قدممو آهسته کردم و وانمود کردم متوجه صدای پات نشدم. گذاشتم قشنگ نزدیک بشی، اونقدر نزدیک که فرصت فرار نداشته باشی. ایستادم و ناگهان برگشتم و بدون اینکه بتو فرصت عکس العمل بدهم، همانطور که قول داده بودم، با مشت و با تمام توانم بصورتت کوبیدم. گونه ات کبود شد، دهانت پر از خون، و از دماغت هم خون آلودتر. با مشتهای گره کرده منتظر بودم که حمله کنی تا بارانی از مشت و لگد را نثارت کنم، اما تو صورتت را بالا آوردی و با چشمان اشک آلود نگاهم کردی. نگاهی دوستانه و پر از یک دنیا غم.

مگر دشمنم نبودی؟ چرا فرار نکردی؟ چرا نجنگیدی؟ آن نگاه دوستانه غم آلود پر از غم دیگر یعنی چه؟!

وای خدایا، چه کردم؟