X
تبلیغات
رایتل
اسب سفید

خورشید تازه طلوع کرده و من دیدمش از پنجره، پاشو، پاشو، دیدمش، همون اسب سفید وحشی رو میگم که تا حالا هیچ کس نتونسته رامش کنه. یالا لباساتو بپوش بریم دنبالش. اون کفش پاشنه 10 سانتی رو نپوشیا، یه چیزی پات کن که بتونی بدوی. زود باش دیگه، رفت، دیر شد.



یه نگاهی بهم میکنی، راست جلوم می ایستی تا بتونم اندام قشنگت رو ببینم، هنوز اون لباس خواب زرشکی تنته، همون که منو دیونه میکنه، و میگی: اگر به غیرت حضرت عالی برنمیخوره همینطوری میام که یه وقت دیر نشه.


دو تایی سریع لباس و کفش میپوشیم و از خونه میزنیم بیرون، حتی درها رو هم قفل نمیکنیم، دوان دوان تپه رو بالا میریم، پشتش یه تپه دیگست که شیبش خیلی تنده، اسب سفید اون بالا منتظره، چه منظره قشنگی، اسب سفید بالای تپه موقع طلوع آفتاب. اولش دست در دست میدویم، اما اینطوری سرعتمون گرفته میشه، برای همین دستهامونو از هم جدا میکنیم.


چالاکتر از منی، از من جلو میزنی و من دارم تمام زورمو میزنم. به عقب نگاه میکنی و بشوخی میگی: بهت نگفتم اون کفش پاشنه 10 سانتی ها رو نپوش؟ منم حرفی ندارم که جوابتو بدم. به عقب که نگاه میکنی موقع بالا دویدن، زمین میخوری و پات پیچ میخوره، از درد بخودت میپیچی، میام بالای سرت. عادته، وقتی درد داری فقط چشمهای زیباتو میبندی، دندوناتو به هم فشار میدی و عضلات صورتتو منقبض میکنی، همین نشونه ها کافیه برای اینکه بفهمم چقدر درد داری،


میگم: اصلا اسب سفید رو ولش کن، بیا برگردیم پایین،


میگی: نه باید بریم، خیلی وقته منتظرشی


میگم: آخه چه جوری


میگی: خوب بقلم کن، بهش نشون بده که ازش قویتری


بقلت میکنم و دستهاتو میندازی دور گردنم، شبیش خیلی تنده و نفسهای گرمت که به گردنم میخوره بهم انرژی میده، میدونم که با تمام وجودت داری نگاهم میکنی، چقدر دوست دارم چشمهاتو تو اون لحظه ها ببینم، اما الان باید حواسم به مسیرم باشه.



دارم از زانو میفتم، اما دیگه چیزی نمیونده، اسب سفید همونجا منتظره، میگم: "بهت گفتم اون کفش پاشنه 10 سانتی ها رو نپوش، گوش نکردی من باید تاوانشو بدم". به چند متری اسب سفید میرسیم، آروم میزارمت زمین، یه دستتو میزاری دور گردنم و لنگان لنگان به سمت اسب سفید میریم، اسب سفید وحشی، اونی که خیلیها خواستند رامش کنن و نتونستن. آروم اسب سفید رو نوازش میکنی، اونهم آروم شیهه میکشه، میگی: "کمکم کن سوار بشم؟" با تعجب نگات میکنم،


میگی: "چیه؟ فکر کردی نمیتونم؟، من تو رو رام کردم، فکر میکنی این اسبو نمیتونم رام کنم؟". 


سوار اسب سفید میشی، اسب سفیدی که دیگه وحشی نیست و از تپه به سمت خونه راه میفتیم، تو راه خم میشی و از رو اسب با موهای سرم از پشت ور میری، اینکارتو خیلی دوست دارم، معمولا نشونه اینه که بزودی اتفاقات خوبی میفته. البته امروز نه چون باید بریم دکتر، دم خونه کمکت میکنم از اسب سفید پیاده بشی و اسب سفید دوان دوان دور میشه، به بالای تپه که میرسه می ایسته، یک شیهه بلند میکشه، انگار که میخواد خداحافظی کنه، و بعد ناپدید میشه.


چند نفر از خواننده های وبلاگ در کامنتهاشون درخواست کردن که خصوصی باشه و بعد من باهاشون تماس بگیرم، بدون اینکه ادرس ایمیلی گذاشته باشن، لطفا یا به من ایمیل بزنید یا حداقل ایمیلتونو در پیامتون ذکر کنید


ممنون