X
تبلیغات
رایتل
تهران

سلام


ایران اتفاق خیلی خاصی نیفتاد، از پارسال که ایران بودم تقریبا همه چیز به همون شکل بود. پدرم عمل تعویض زانو کرد که خوشبختانه عمل بسیار موفقی بود و زانوش از اولش هم بهتر شد. مادرم کمی اضافه وزن داره، و سن زیاد هم که مزید علت شده و کمرش یه کم درد میکنه. رژیم هم مثلا میگیره، سفت و سخت. اما بعدش چلو کباب درست میکنه، کره هم میزاره لای برنجش و میگه این چند روزی که پسرم پیشمه نمیخوام نگران غذا خوردنم باشم!



گفتم چلوکباب، به عرض برسونم که من در سه هفته ای که ایران بودم رکورد خوردن چلوکباب خانگی و رستورانی خودمو شکستم، و طوری شد که اگر از اوناث بودم همه فکرهایی میکردن با اون شکم برآمده. البته همیشه که برنامه چلوکباب نبود، قیمه، قورمه سبزی، و البته باقالی پلو با گوشت و غذاهای دیگه. غذای ایرانی اصلا یه چیز دیگست. خونه عمه ام کار بجایی رسید که بابام میگفت: "کاه مال خودت نیست، کاه دون که ما خودته". تقصیر من نبود، تقصیر عمه جان بود که وقتی فسنجون رو آورد سر میز که من تقریبا سیر شده بودم.



از بحث بی مزه طلاق واستون بگم. سابقا دوستهامو به دو دسته مجرد و متاهل تقسیم میکردم. از اونجایی که تعداد طلاق گرفته ها خیلی زیاد شده، دسته مجردها به دودسته ازدواج کرده ها و ازدواج نکرده ها تقسیم شده، و دسته متاهلها هم بعلت کمی تعداد، به حد نساب تشکیل یک دسته نرسید. جوری شده که وقتی میگی طلاق گرفتی دیگه کسی تعجب نمیکنه!



شنیدم تالار فرمانیه که ظاهرا یکی از گرونترین تالارهای عروسیه تصمیم میگیره همه زوجهایی که در اون تالار ازدواج کرده اند رو یه شب دعوت کنه، که کاشف بعمل میاد بیشتر زوجهای مربوطه یا طلاق گرفتن، یا در شرف طلاق گرفتنن. یکی از آشناهامون که دیگه آخرش بود، بعد از کلی مراسم و بیا و برو، بالاخره پارسال همین موقع ها ازدواج میکنه و عروس و داماد سالگرد اولین ازدواجشون تو دادگاه طلاق بودن. 


جالب اینجاست که دوست و غریبه و پیر و جوون و زن و مرد، هر کس که منو میدید بعد از اظهار تاسف میگفت: "نکنه دوباره بری زن بگیریا، زندگی بکن و لذت ببر". به مامانم میگم دختر فلانی خوبه ها؟ میگه: "چه غلطا، فعلا نمیخواد زن بگیری". تا جاییکه من یادمه مادرا همیشه میخواستن پسراشونو داماد کنن!


البته بگم که منم هر وقت یه خانمی زنگ میزد، و مادرم میدید اونور خط یه خانمه (اخه گوشی ما صداش نسبتا بلنده)، میپرسید کیه؟ و منهم میگفتم عروس جدید خانواده کاشانی.


ادامه دارد ...


شاد و سربلند باشید


-امیر


مونیخ

سلام به همه،


اول از همه ببخشید که اینقدر دیر شد و دلیلش در قسمت آخر سفرنامه خواهم نوشت. من در سال 10 روز مرخصی دارم، شرکت هم آخر سال (میلادی) یک هفته تعطیله و بنابراین تنها وقتی که میتونم یه مسافرت چند هفته ای برم آخر سال میلادیه.


اینبار تصمیم گرفتم که چند روزی اروپا بمونم تا هم اروپا رو دیده باشم و هم اینکه اینطوری جت لگ (به هم خوردگی ساعت در سفرهای بلند) کمتر میشه. 3 تا دوست دارم که برادرند و دو رگه، پدرشون ایرانیه و مادرشون آلمانی. زمانی که در ایران بودم، ایران زندگی میکردند و بعد از اینکه من به آمریکا رفتم، اونها هم رفتند آلمان، شهر مونیخ.



ظهر جمعه رسیدم مونیخ و برادر کوچیکه (که 40 سالشه) با مادرش اومدن فرودگاه دنبالم. چند روز قبلش تو مونیخ یه برف حسابی اومده بود و همه جا رو سفید کرده بود. همگی برای ناهار دور هم جمع شدیم، برادر بزرگه زن ایرانی داره و جاتون خالی ناهار یک غذای ایرانی اصیل خوردیم.



مونیخ جاهای دیدنی زیاد داره، بافت شهری مونیخ هم بنظرم خیلی به تهران شبیه، البته در مقایسه با جایی که من زندگی میکنم. جاهای قدیمی و سنتی هم خیلی زیاد داره، خونه دوستم نزدیک اداره پلیس بود و سالها قبل هیتلر از بالکن همون ساختمون سخنرانی میکرده.



استادیوم بایرن-مونیخ رو هم از بیرون دیدم، خیلی قشنگه. اونجا که بودم بایرن-مونیخ بازی داشت که ما فرصت نکردیم بریم.



دانشگاه مونیخ رو دیدم که خیلی زیبا بود، و کلی هم مراکز خرید. با اینکه هوا خیلی سرد بود، ولی ادمها رو زیاد بیرون میدیدی. مردم مونیخ، و کلا آلمان، علاقه مفرطی به آب-هویج دارن، یعنی یه نوشیدنی دارن که زرد رنگ و بعضی اوقات نارنجی رنگه و دائم میخورن و میگن آدمو گرم میکنه! مثل آب هویج هم روش کف میکنه، فقط مزه آب هویج نمیده. لیوانهای کوچیکش نیم لیتریه، و بیشتر لیوانها یک لیتری. مونیخ در استان باواریا واقع شده و مدرمش خیلی به نوشیدنی و غذاشون مینازن و البته حق هم دارن. ما هم کلی غذای باواریایی خوردیم.



تو خیلی از رستورانها هم افرادی که تو رستوران کار میکنن لباسهای سنتی چند صد سال قبل رو میپوشن که در نوع خودش خیلی جالبه. بعد از خوردن مقدار معتنابهی آب هویج (یعنی 2 لیتر)، رفتیم یه جایی که یه زمین بزرگ و مسطح بود، پر از دکه های کوچک چوبی که هر چی دلت میخواست میفروختن. بعد از کلی راه رفتن، دوباره تشنمون شد و دوستم گفت میره چایی بگیره، چایی؟ رفت و با چند تا لیوان چای داغ برگشت، مثل لیوانهای 250 سی سی خودمون، فقط نمیدونم چی توی چایی شون بود که اگر روش فندک میگرفتی، آتیش میگرفت!



دو لیوان چایی خوردم، بعد احساس کردم که باید ورزش کنم، یه تپه کوچیک بود که بچه با لژ از روش سر میخوردن میومدن پایین رو برف، من تصمیم گرفتم که مسیر رو بر عکس بدوم بالا، هر دفعه تا وسطش میرفتم و بعد لیز میخوردم میومدم پایین، عین کارتونا. دفعه آخر حتی چنگ زدم تو برف که شاید لیز نخورم، ولی نشد و کلی باعث طیب خاطر جمعیت حاضر شدم. 


روزی که پرواز داشتم به تهران، تمام اروپا طوفان شد و پروازمو از دست دادم، باید میرفتم فرانکفورت و از فرانکفورت به تهران، مجبور شدم اون شب رو هم بمونم. فرداش هم پرواز کنسل شد و من مجبور شدم با قطار برم فرانکفورت. تو قطار هم یک بنده خدایی کنارم نشسته بود که بقول حافظ یک ترک شیرازی ولی از نوع مونیخی بود، کلی هم گپ زدیم، خلاصه که سفر نزدیک بود یه روز دیگه عقب بیفته. عکسشم میخواستم بزارم اینجا، ولی خب بعدا تصمیم گرفتم این کار رو نکنم.


ساعت 2 صبح رسیدم تهران، سر مزر مامور پاسپورتم رو مهر زد و با سر اشاره کرد که میتونم برم (این جمله رو یادتون باشه). رسیدم خونه و بعد از دیدن خانواده دیدم که به به ببین کی اینجاست، از بوش فهمیدم که عزیزمه، اینقدر خوشحال شدم که میخواستم بخورمش و البته خوردمش، کله پاچه توپی بود.


یه نکته ای که یادم رفت بگم اینه که شنیده بودم در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود نداره، و اینو با چشم خودم دیدم. فکر کنید دوستم داشت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت میرفت و ما تازه در خط دوم میرفتیم، چون ماشینهایی بودند که با سرعت از بقلمون رد میشدند


ادامه دارد....


شاد و سربلند باشید


-امیر

تهران

سلام


مدتیه که ننوشتم و دلیل اصلیش این بود که ایران بودم و خیلی فرصت وبلاگ نویسی نبود. سفری بسیار خوب بود، بقول معروف دو-هوا شدم و دلم نمیخواست برگردم. دوستان قدیمی و جدید سنگ تموم گذاشتن که از همشون بشدت ممنونم و به همشون یه تشکر حسابی بدهکارم. بزودی سفرنامه رو مینویسم. 


شاد و سربلند باشید


-امیر