X
تبلیغات
رایتل
چرا دعوا نمیکنیم؟

سلام به همه دوستان گرامی،

بدفعات از طریق ایمیلهایی که نرگس و من دریافت میکنیم و همچنین در پیامها از ما خواسته شده که درباره دعواهامون هم بنویسیم. شکر خدا، تا به امروز که بیشتر از 6 سال از ازدواج ما میگذره، هیچوقت چیزی که بشه اسمشو دعوا گذاشت صورت نگرفته. بیشترینش همونی بود که نرگس با دوستاش رفت رستوران و من نرفتم که چندی پیش در موردش نوشتیم.  تو این پست میخوام بررسی کنم که چرا نرگس و من دعوا نمیکنیم. اجازه بدین صحبت رو با یک سئوال شروع کنم:

مسئله تفاهم و صلح و صفا بین یه زن و شوهر خیلی پیچیده تر از اونه که بشه به آسونی به همه جوانب اون پرداخت. که البته ما نه توانشو داریم و نه دانششو، بنابراین تنها کاری که نرگس و من میتونیم بکنیم اینه که تجربه و طرز فکرمونو رو در اختیار شما عزیزان قرار بدیم و تصمیم داریم اینکار رو در چندین پست انجام بدیم.

بنظر شما چه چیزی باعث میشه که یه زن و شوهر زیاد دعوا نکنند و یا اصلا دعوا نکنند؟ کمی فکر کنید و جوابهایی رو که به ذهنتون میاد رو بررسی کنید.

چقدر عشق و علاقه، از خود گذشتگی، منطقی بودن، تفاهم داشتن و نظایر اون رو موثر میدونید؟ از نظر من همه اینها عواملیه که میزان تنش رو کاهش میده اما بیاییم و یک قدم به عقب برگردیم و ببینیم که تنش اصلا چه جوری بوجود میاد. یکی از عوامل اصلی ایجاد تنش وجود اختلافه. بعبارت دیگه یکی از طرفین کاری رو میکنه یا میخواد بکنه که از نظر طرف دیگه نباید بکنه  و بالعکس.  این کارها رو میشه در دو دسته طبقه بندی کرد: دسته اول کارهایی است که از نظر هر عقل سلیمی مردود شمرده میشه و دسته دیگه کارهایی است که صحت و سقم اونها بسته به شخصیت افراد مشخص میشه. البته کارهایی هم هست که دقیقا نمیشه گفت به کدوم دسته تعلق داره. من در این پست صحبتم بیشتر روی کارهای دسته دومه چرا که کارهای دسته اول مستقل از شخصیت شما ارزش گزاری میشوند. بعنوان مثال اینکه کسی نصبت به همسرش صداقت نداشته باشه عامل ایجاد تنشه حالا تو هر فرهنگ و طرز فکری که میخواد باشه، اما اینکه پوشش یه خانم در یک مهمانی چگونه باید باشه چیزیه که به فرهنگ و طرز فکر افراد برمیگرده.

هر چقدر دو نفر از نظر شخصیتی و فرهنگی به یکدیگر نزدیکتر و "همسر"تر باشند، تنشهای دسته دوم بسیار کمتر وجود خواهند داشت.  یعنی هر چه مواردی که دو نفر بقول معروف باید با هم کنار بیان کمتر باشه بطور طبیعی دلیل اینکه دو نفر با یکدیگر دعوا کنن زیاد وجود نخواهد داشت. از طرف دیگه خدا بداد برسه وقتی که دو نفر از این نظر تفاوت فاحش داشته باشند و سر هر چیز کوچکی مجبور بشن با هم کنار بیان. اونوفته که امتیاز گیری شروع میشه و دو نفر دائم بهم میگن من بخاطر تو فلان کار رو کردم حالا هم تو باید بخاطر من اینکارو بکنی. از روز روشنتره که هیچ دو نفری نمیتونن بدون داشتن شناخت از همدیگه بفهمن که چقدر از نظر شخصیت و فرهنگ با هم همخوانی دارن. خلاصه کلام اینکه عواملی که در ابتدا ذکر کردم ( عشق و علاقه، از خود گذشتگی، منطقی بودن، تفاهم داشتن و نظایر اون)  در عین حالی که موثرند، معجزه نمیکنند.

مثلا نرگس و من هر دومون خیلی دوست داریم که مهمون زیاد خونمون بیاد و خیلی دوست داریم که با دوست و رفقامون اینور و اونور بریم. حالا فکر کنید که اگه فقط یکی از ما اینطوری بود. یا یه روز میخواستیم یه مهمونی ترتیب بدیم، نرگس کار داشت و در نتیجه من و یکی از دوستهای مشترکمون که یه دختر مجرده با هم رفتیم تا وسائل لازم برای مهمونی رو بخریم. خریدمون کمی بیشتر از اونی که فکر میکردیم طول کشید و  بعدشم چون هر دو گرسنه شده بودیم با هم رفتیم شام خوردیم. بر عکسش هم گاهی پیش میاد و ما هیچکدوم با این مسئله مشکل نداریم.  

یا مثلا در مورد لباس، خوب من کمی سختگیرم ولی خوشبختانه نرگس هم خودش مقیده. یه روز داشتیم میرفتیم برای مهمونی عید و دوست نرگس اومده بود خونمون. دوست نرگس گفت: نرگس جون چرا این لباس قرمزه رو نمیپوشی؟ و نرگس در جواب بشوخی گفت: آقامون نمیذاره. و بعدش اضافه کرد که حتی اگر امیر هم مشکلی با این لباس نداشت، باز هم من اون لباس رو نمیپوشیدم. حالا اون لباس لباسیه که مادر خود من برای نرگس خریده. حالا فکر کنید اگر نرگس میخواست لباسی رو بپوشه که از نظر من قابل قبول نبود. یا من باید مثلا از خود گذشتگی میکردم و تمام مدت مهمانی خون خونمو میخورد که مسلما این باعث ناراحتی نرگس هم میشد و یا اینکه نرگس باید از لباسی که دوست داشت بپوشه صرف نظر میکرد. به هر حال هیچ راه حلی که هر دو خوشحال باشیم وجود نمیداشت.

همه آدمها تو سنین نوجوانی و جوانی فکر میکنن که عشق یه نیروی بیکرانه که همه مشکلاتو براحتی حل میکنه. بعدشم یکیو میبینن و یه حسی پیدا میکنن که با عشق اشتباه میگیرنش و پیش خودشون فکر میکنن یه نیروی بیکران دارن. نتیجه این میشه که همه مشکلات بنظرشون خرد و ناچیز میاد و بدون آینده بینی پیش میرن و پدر خودشون و طرفشونو در میارن. تو این بین اونهایی که کارشون به ازدواج ختم نمیشه خوش شانسهاشون هستند. البته درصدی هم هستند که شانسکی با هم جور در میان و بقول معروف هندونه سر بسته ازدواجشون قرمز و شیرین از آب در میاد.

خلاصه مطلب اینکه ازدواج کردن با یک همسر همون اول کار بسیاری از مشکلات رو از بین میبره. همونطور که قبلا گفتم مسئله تفاهم و صلح و صفا بین یه زن و شوهر خیلی پیچیده تر از اونه که بشه به آسونی به همه جوانب اون پرداخت. اجازه بدین در این پست بحثمونو رو به این مسئله که میزان همسر بودن چقدر تنشها رو کاهش میده محدود کنیم و در پستهای بعدی به سایر جنبه ها نیز خواهیم پرداخت.

ادامه دارد....

موفق باشید

-امیر