X
تبلیغات
رایتل
تفکر بهتر است یا عشق



این روزها بسیاری از چیزها رو از زاویه متفاوتی نگاه میکنم. برای رابطه عاطفی بین انسانها نمیشه نسخه پیچید. نمیشه یه لیست تهیه کرد و گفت اگر این بایدها و نبایدها رو رعایت کنی حتما رابطه خوبی خواهی داشت. اصلا اگر چنین لیستی وجود خارجی داشت که دیگه این همه بحث و جدل لازم نبود. تنها کاری که ما میتونیم بکنیم اینه که تلاشمونو بکنیم تا شانس موفقیتمون بالا بره. 


هیچ وقت سعی کردید ارزشهای زندگی رو برای خودتون درجه بندی کنین؟ سلامتی، دانش، مهربانی، عشق، پول، مقام، خانواده و هزار تا چیز دیگه. هر کس این ارزشها رو به صلاحدید خودش درجه بندی میکنه و بعضیها رو بالاتر از بقیه قرار میده. این درجه بندی یعنی شخصیت شما. هر چی سن بالا میره درجه بندی ارزشها ثبات بیشتری پیدا میکنه و تغییرات زیادی مشاهده نمیشه و بقول معروف شخصیت آدم شکل میره و ثابت میشه.


این روزها احساس میکنم که ارزشهای اصلی زندگیم دارن کمی عوض میشن. قبل از اینکه نرگس رو بشناسم، برایم ارزشها (به ترتیب اهمیت) تفکر، عشق و آرامش بودند. با حضور نرگس عشق و تفکر جاشونو عوض کردند و عشق شد بالاترین. این روزها تفکر داره دوباره میشه با ارزشترین، عشق دوم، و آرامش همچنان سوم.

نمک زندگی

حتما همتون شنیدید که میگن دعوای بین زن و شوهر نمک زندگیه. الان معنیشو خوب میفهمم، خیلی از چیزهایی که نشونه های خوبی به شمار میرفتن الان شدن نشانه عدم سلامت یک رابطه. این روزها به همه چیز به یک چشم دیگه نگاه میکنم.


۱۰ سال زندگی بدون حتی یک دعوای حسابی! تا دیروز دعوا نکردن رو یک نشانه مثبت میدیدم و امروز اونو نشانه ای بسیار بد و نگران کننده. همونطور که یک بچه سالم باید شیطونی کنه، یه زوج سالم هم باید گاهی دعوا کنند و عدم وجود دعوا یعنی اینکه یه جای کار میلنگه.


خوب که نگاه میکنم میبینم که نرگس و من بیشتر با هم دوست بودیم تا زن و شوهر. درسته که خیلی خوبه که زن و شوهر با هم دوست باشن، ولی اول باید زن و شوهر باشن و بعد دوست. ما این رو فراموش کردیم.


یه جایی میخوندم که آدم برای اینکه دیگران رو دوست داشته باشه، باید اول خودشو دوست داشته باشه. یعنی چی که آدم همه چیز رو فقط برای طرف مقابلش بخواد؟ به محض اینکه میری سر کار یه ماشین نو میخری برای زنت و خودت میخوای ماشین کهنه خودتو سوار بشی، اما زنت میخواد تو ماشین نو رو برداری و اون ماشین کهنه رو. برای هر کدومتون این مهمه که اون یکی لذت ببره، اما خودتون چی؟ مگه خودتون آدم نیستین؟ ما این رو هم فراموش کردیم.


میدونم اشتباه کم نکردم، ولی اینو هم میدونم که مذاقم با شکست خیلی سازگاری نداره. اراده انسان خیلی قویتر از اونیه که به این آسونیا خرد بشه. شاید هم شکست بخورم، ولی نه بسادگی. نه تا وقتی که کوچکترین بارقه امیدی وجود داره. بقول یکی که میگفت:

لذت عجیبیه وقتی کاری رو انجام میدی که همه فکر میکنن توانایی انجامشو نداری. این لذتو تا حالا چند بار تجربه کردم و خدا بخواد این دفعه از دفعات قبل هم لذتش بیشتر خواهد بود چون اون چیزی که براش میجنگم عشقمه که به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستش بدم.


از دوستانی که سنشون کمتر از 18 ساله و یا عقایدی مذهبی دارند خواهش میکنم از خواندن ادامه این متن بپرهیزند.


قد بلند و لاغره، چشم و ابرو مشکی، موهای مشکی صاف و زیبایی داره که روی شونه هاش میریزه. یه لباس مشکی تنشه با یقه نسبتا باز که پارچه اش خیلی نازکه. مثل روسری هایی که دخترها تابستون سرشون میکنند. اونقدر نازکه که تو آفتاب حتی میتونی طرح لباس زیرش و بدنشو تا حدی ببینی. یه شلوار تنگ تا زانو، و پاهایی که نشون میده اهل ورزش و دویدنه و سر آخر یه کفش پاشنه بلند 10 سانتی که جلوش بازه و انگشت شصت پاش و کمی از انگشت کناری که لاک قرمز تیره داره معلومه. فکر کنم حدود 25 سالش باشه، مجرده و اهل برزیل. تقریبا تمام مشخصات لازم برای دیونه کردن یک مرد رو داره. 


عادت داره منو دکتر کاشانی صدا کنه، با اینکه چند بار ازش خواستم که منو با اسم کوچیک صدا کنه. چند بار وقتی با دوستاش دیدمش، جلوی اونها کلی از من تعریف میکنه و میگه فلان پروژه شرکت رو آقای دکتر کاشانی انجام داده و از من میخواد برای دوستاش کمی در مورد پروژه  توضیح بدم. در تمام مدتی که دارم توضیح میدم تو چشمهام نگاه میکنه و لبخند میزنه. 


یه روز که میدونستم نرگس دانشگاه کار داره و دیر میاد خونه موقع بیرون اومدن از شرکت دیدمش. و پرسید که دوست دارم با هم بریم شام بخوریم.


قبول کردم و رفتیم یه رستوران. به تنها چیزی که توجه نداشتم غذایی بود که داشتم میخوردم. همه چیز رو میتونستم بروشنی تصویر کنم، خیلی روشنتر از تصویری که میشه از یه دختر داشت وقتی مانتو روسری داره. دائم فکر میکردم که بعد از شام چه اتفاقی خواهد افتاد. پول غذا رو حساب کردم و یه انعام خوب هم به گارسون دادم. گفتم میخوای بریم هتل و قبول کرد.


یک ساعت بعد، بعد از اینکه کارمون تموم شد، لباسهاشو تنش کرد، خداحافظی کرد و رفت. منهم سوار ماشینم شدم به سمت خونه. سیگاری آتش زدم و هزاران فکر به ذهنم هجوم آورد. "چیکار کردی مرد؟ برای کاری که کردی حقته انگشت دوم دست چپت، همون انگشتی که یه حلقه طلایی داره، رو قطع کنن." و من نمیدونم با این فکر لعنتی چیکار کنم.


نوشته های آبی فقط از خاطرم گذشت وقتی که موقع بیرون اومدن از شرکت دیدمش. یعنی در واقع آینده ای بود که هیچ وقت اتفاق نیفتاد چون هیچ وقت نمیخواستم اون سئوال رو از خودم بپرسم. برای همین وقتی گفت که برنامه ام برای شام چیه لبخند زدم و گفتم باید برم خونه پیش زنم.







آیا سکوت نوعی دروغگویی است؟

سلام،


این وبلاگ را فقط و فقط به یک منظور راه اندازی کردم و آن منظور چیزی نبود جر اینکه تجربه ای واقعی را در اختیارتان بگذارم. بعد از اینکه این تجربه را در اختیارتان گذاردم دیگر حرف چندانی برای گفتن نبود، و مشکلاتی نه چندان بزرگ بهانه ای شد تا به نوشتن در این وبلاگ خاتمه دهم. 


اما الان که با مشکلاتی مواجه شده ایم که بقای این ازدواج را در خطر قرار داده، از خودم میپرسم که آیا این دروغگویی نخواهد بود اگر سکوت کنم؟


موفق باشید


-امیر