X
تبلیغات
رایتل
آیا عشق نرسیدن است؟
سلام،

چقدر خوب است وقتی آدم میبیند که در طرز فکرش تنها نیست.

دوست داشتن و عشق، وقتی درست و واقعی‌ست که از شناخت بیاید. اگر همدیگر را خوب شناختید و آن‌وقت عاشق شدید، خیال‌تان تخت که همیشه یک راهی هست. (وبلاگ شبهای لیمویی)

آیا عشق نرسیدن است؟ از نظر من بستگی به نوعش دارد. اگر از نوع بالا باشد، یعنی از شناخت بیاید، اونوقت "رسیدن" تازه شروع راه است. "رسیدن" میشود کنکور و "زندگی" میشود استاد سختگیر و بی انصافی که دائم امتحان میگیرد. حق دارم که بگویم بی انصاف، نه امتحانش تاریخ دارد، نه نمونه سئوال میدهد، و نه حتی از مطالبی که درس داده میپرسد. تازه من از اون خوش شانسها هستم که خیلی از مواقع جواب سئوالها رو قبل از امتحان دارم. فکر میکنم همه عشاق در روز وصال فکر میکنند که قله عشق را فتح کرده اند، و چه جالب که همه اشتباه میکنند. چه آنهایی که عشق شان از روی شناخت است و چه آنهایی که بدون شناخت عاشق میشوند.

موفق باشید

-امیر


جمله عاشقانه

جمله عاشقانه سال 2009:

 

در پاسخ به درخواست خانم نرگس مبنی بر اینکه جملات عاشقانه من به ایشان تکراری شده، جمله عاشقانه زیر ابداع گردید:

 

عزیزم از تو ممنونم که اینقدر مهربانی که با وجود همه ایرادات باز هم من میسازی و شکایت نمیکنی، امیدوارم همینطور ادامه بدی چون قرار نیست که من عوض بشم.

 

-امیر

جلسه پر ماجرا
سلام،

دیدین بعضی وقتها یک کاری رو میخواین انجام بدین و انگار تمام دنیا و اجزاش دست به دست هم میدن که جلوی شما رو بگیرن؟

هفته پیش یه جلسه داشتیم با یه شرکت دیگه. مسئله اینه که اون شرکت در واقع کارش اینه که نقش یه پل رو بازی میکنه و محصولات شرکت ما و شرکتهای مشابه هم رو یه جورایی ساپورت میکنه. خب طبعا اونها دوست دارن که ما سیستم خودمون رو زیاد تغییر ندیم تا اونها هم مجبور نباشن برای ساپورت کردن ما بزحمت بیفتن. خلاصه که اینجور جلسه ها بقول اینجاییها گاهی خیلی هیتت (Heated) یا اصلاحا داغ میشه.

صبح که کلی برف اومده بود و کلی طول کشید تا برفها رو از رو ماشین پاک کردم و تونستم ماشین رو از تو برفها دربیارم. بعدش دیدم ای وای ماشین بنزین نداره. بنزین زدم و راه افتادم سمت شرکت و راهی که معمولا 20 دقیقه طول میکشه یکساعت و نیم طول کشید. بالاخره رسیدم شرکت. اومدم ایمیلهامو چک کنم دیدم کامپیوترم بازی درمیاره. تقریبا هر کاری میخواستم بکنم کلی طول میکشید طوری که اصلا کامپیوترم قابل استفاده نبود. شکر خدا فایلهایی رو که لازم داشتم روی سرور داشتم. از بخش کامپیوتر یه لپ تاپ قرضی گرفتم، آستینها رو بالا زدم و راه افتادم سمت اطاق جلسه.

جلسه به این صورته که ما تو یه اطاقیم و اونها تو شرکتشون تو یه اطاق دیگه و تلفنی با هم صحبت میکنیم. من نمیدونم کدوم از خدا بیخبری پروژکتور رو از تو اطاق برداشته بود. بقیه بچه های جلسه گفتن اشکال نداره از روی صفحه مانیتور تو میبینیم. منم اومدم به سرور وصل شم که فایلها رو دانلود کنم، دیدم اصلا شبکه اون اطاق قطع شده چون داشتن اون طرفها بنایی میکردن. دویدم سمت اطاقم، به شبکه وصل شدم، فایلها رو دانلود کردم و برگشتم اطاق جلسه.

زنگ زدیم و ارتباط برقرار شد و شروع کردیم به بحث. کم کم بحث داشت به جاهای حساسش میرسید که تو شرکت مربوطه آتیش سوزی شد و گفتن که همه باید برن بیرون. حالا قراره هفته آینده دوباره جلسه داشته باشیم.

موفق باشید

-امیر


   1       2    >>