X
تبلیغات
رایتل
امیدهای آخر


ساعت حدود ۱:۳۰ نصفه شبه. ساعت ۶:۳۰ صبح هم باید سر کار برای یه جلسه حاضر باشم. ولی هر کاری میکنم نمیتونم بخوابم. شاید حق با شماست و این عشق از روز اول یک طرفه بوده. شاید من کورتر از اون بودم که این یک طرفه بودن رو ببینم. اما چند تا مطلب هست که هضمش برام خیلی مشکله


- منو متهم میکنید که سعی میکردم که این رابطه رو دو طرفه نشون بدم. یعنی انگار خودم هم میدونستم که رابطه یک طرفه است و با وجود این سعی کردم به شما بقبولونم که اینطور نیست. چرا من باید چنین کاری بکنم؟ نرگس در تمام این سالها چنان رفتار میکرد که در کمتر همسری میتونید ببینید. هر کس منو میدید، چه آدمهای جوون و چه اونهایی که سرد و گرم روزگار رو چشیدن، بهم میگفت خوشبحالت که همچین زنی داری که هم اینقدر خوبه و هم اینقدر دوست داره.دوستان معدودی که از جریان خبر دارن همه در بهت و حیرتند.


نرگس بارها به من گفته: تو شرایط و آرامشی رو برای من فراهم کردی که من هیچوقت دلم برای زندگی در ایران و در اون شرایط تنگ نشده و نمیشه. به من میگفت دوست داره زودتر از من بمیره، چون اگر من زنده نباشم زندگی رو نمیخواد و هزاران مثال دیگه که اگر همه رو بخوام بنویسم مثنوی هفتاد من میشه. پیشنهاد میکنم یه نگاه به آرشیو دی ۱۳۸۴ و دی ۱۳۸۵ بندازین.


با همه اینها آیا باز هم فکر میکنید که من میدونستم که این رابطه یک طرفه است و سعی میکردم خلاف اینو نشون بدم؟ آیا فکر میکنید که من عمدا میخواستم مشکلات رو توضیح ندم؟ من اگر چنین آدمی بودم الان هیچ چیز نمینوشتم. من مدتی پیش، وقتی که این مشکلات اصلا خودشونو نشون نداده بودن نوشتن تو این وبلاگ رو رها کردم.


من معتقد به انتقاد سازنده هستم. اگر کسی نظراتش با من یکی نباشه دلایلش رو میشنوم و دلایلم رو میگم و اگر دلایلش قانع کننده بود میپذیرم. آقای محبی رو یادتونه؟ که با اسمهای مختلف پیام میذاشت و تو اون پیامها حرفهای خودش (که با نامهای دیگه نوشته شده بود) رو تایید میکرد؟ به شما پیشنهاد میکنم به نوشته های اون موقع یه نگاه بندازین و به من بگین کجای حرفهای من غیر منطقی بوده؟


در شرایط فعلی، انتقادات سازنده واقعا میتونه کمک کنه و من از شما میخوام که انتقاد کنید.


درسته نرگس در این وبلاگ زیاد نمینوشت. ولی این رو در نظر بگیرید که نرگس کلا خیلی آدم تو داریه و اصلا هم اهل وبلاگ نیست. بنابراین وقتی نرگس علاقه ای به نوشتن در این وبلاگ از خودش نشون نمیداد منهم زیاد نگران نمیشدم. قبول دارم، شاید این یک نشانه بود، ولی حداقل خیلی واضح نبود.


اگر فکر میکنید من خودخواه و خودمحورم، لطفا دلیلتون رو هم ذکر کنید. شاید هستم و خودم خبر ندارم. راستش وقتی عشقی که اینقدر بهش مطمئن بودم که بخاطرش همه ارزشهای زندگیم در رتبه های پایینتر قرار گرفتند اینطوری دچار لرزش شده، دیگه به همه چیز شک دارم. شما که از ۳ سال پیش میدونستید کار به اینجا میکشه، به من بگین ۳ سال دیگه چه شکلیه؟


الان خیلی وقته با مدرک دکترا دارم کاری رو میکنم که براش مدرک فوق لیسانس کافیه و حقوقش هم خیلی خوب نیست. تنها مزیتش اینه که کار مطئنیه، ولی ارزش تحقیقاتیش صفره. چرا؟ بدون اینکه رزومه جایی گذاشته باشم بهم زنگ میزنن و ناهار دعوتم میکنن و حقوقهای ۶ رقمی بهم پیشنهاد میدن، ولی من قبول نکردم چون فکر کردم حق ندارم زندگی نرگس و حقوقی که پول دانشگاه نرگس رو میده در خطر قرار بدم. اگر مجرد بودم سالها پیش اینکار رو کرده بودم.


شرکت ا یه قسمتی داره که یه مقدار کار تحقیقاتی میکنن. من خودم رو به عمد در اون پروژه ها داخل میکنم و کلی هم باید براش اضافه کار کنم، بدون اینکه در حقوقم تاثیری داشته باشه. بعد از کلی تحقیق و سر و کله زدن با وکیل یه اختراع به نامت ثبت میشه و بخاطر هر اختراع فقط ۳۰۰ دلار به آدم میدن و تازه کل امتیازاتش هم مال شرکته. اون زمان رو اگر جارو بکشم و پیتزا ببرم در خونه مردم کلی بیشتر بهم پول میدن. تا حالا ۵ تا اختراع ثبت کردم، گاهی همکارام ازم میپرسن چرا؟ ولی من خودم میدونم اگه این یه ذره کار تحقیقاتی هم نباشه، دیوونه میشم. دو جا دارم کار میکنم تا هر دومون زندگی راحت تری داشته باشیم.


در مقابل همه اینها فقط یک نگاه میخوام که بویی از عشق داشته باشه تا همه خستیگهام مثل شبنم صبحگاهی ناپدید بشه. همونطور که بود، و یا شاید همونطور که من فکر میکردم هست.










امید

سلام


اول از همه تشکر میکنم از دوستانی که زحمت کشیدن و برامون پیام گذاشتن. اجازه بدین که یک بار دیگه این نکته رو بگم که تنها دلیلی که دوباره شروع به نوشتن کردم اینه که بنظرم اینکه وقتی همه چیز خوبه آدم بیاد تعریف کنه و وقتی همه چیز داره خراب میشه سکوت کنه نوعی دروغگوییه.


متاسفانه بدلیل خصوصی بودن مشکلات من نمیتونم جزئیاتش رو شرح بدم و کلی ملطب رو بیان میکنم. نرگس تقریبا تصمیمشو گرفته بود که این رابطه رو برای همیشه قطع کنه و خوشبختانه فعلا قراره که کمی به همدیگه زمان بدیم. یعنی مثل مریضی که از حال مرگ به حالتی میرسه که ضربان قلبش میزون میشه.


در واقع اصل مشکل این نیست که ما دیگه از هم خسته شدیم و یا اینکه دیگه چیزی برای عرضه نداریم. من با نظر خانم حیدری که فرمودند: 


تموم آدم ها توی رابطه های عاطفیشون (عشق،دوستی،.....) دیر یا زود و خواه نا خواه به نقطه ای میرسن که دیگه چیزی برای عرضه کردن به هم ندارن ودیگه نقطه ی گیرایی براشون نمیمونه 


موافق نیستم. در واقع اگر کلمات اول رو بجای همه آدمها بنویسیم اغلب آدمها، اونوقت من کاملا موافقم. عشق امروز ما شاید خیلی با عشق روزهای اول فرق داشته باشه، ولی عشق میتونه نوعش عوض بشه و حتی قویتر هم بشه. من همیشه گفتم و هنوز هم میگم، اگر عشق و دوستی بر پایه های محکمی استوار باشه، احتمال اینکه از بین بره و یا اینکه ضعیف بشه خیلی کمتره. آیا شما از دوستان خوبتون خسته میشین؟ و به همون دلیل میتونید از عشقتون هم خسته نشید. اگر دوستتون صرفا همراه خوبی برای سینما رفتن و شام خوردن باشه، فردا که شما و یا دوستتون تصمیم بگیرید کارهای دیگه ای بکنید به دوستان جدیدی نیاز خواهید داشت. 

ببینید اون جوری که یک مرد عشقشو به یک زن نشون میده، لزوما با اون چیزی که یک زن دلش میخواد از یه مرد ببینه و بشنوه یکی نیست.به همین سادگی، مسائل زیادی بود که در مدت نزدیک به ۱۰ سال نرگس رو آزار میداد و نرگس هیچ وقت به من اونها رو بازگو نکرد، منهم به صرف اینکه نرگس چیزی نمیگه راه راحت رو انتخاب کردم و هر کاری که دوست داشتم کردم. بعضی از اونها واضح بود و وقتی نرگس میدید که من اون مسائل رو میبینم و هر روز کمتر اهمیت میدم، در طول زمان به این نتیجه رسید که من میدونم و برام ارزشی نداره که اهمیت بدم.


انشااله در فرصتهای بعدی بیشتر توضیح میدم.


موفق باشید


-امیر