X
تبلیغات
رایتل
انتظار

سلام به همه دوستای خوب

یکی دیگه از خواننده های وبلاگ بزودی خاطراتش رو در این وبلاگ قرار خواهد داد. فعلا مشغول ویرایش متنی که ایشون نوشتن هستیم تا نقاط ضعف تا حد امکان برطرف بشه.

 من حیفم اومد که جمله زیبای این دوست خوبمون رو که در آخر داستانشون بود اینجا ننویسم.

پیش خودم گفتم شاید نوشته های من باعث آگاهی یک دوست بشه شاید لااقل بتونم با حرفهام کاری کنم که لا اقل دل یه نفر دیگه مثل دل من نشکنه.

 

موفق باشید

 

-امیر کاشانی

شیرین

سلام

شیرین خانم، یکی از خوانندگان وبلاگ ما، از طریق ایمیل سرگذشتشونو برای ما فرستادن تا ما اونو در وبلاگ بزاریم تا هم تجربه ای دیگر در اختیار خوانندگان قرار بگیره و هم اینکه ایشون از نظرات شما مطلع بشوند.

 
 پارسال بهار بود که دیدم یک ایمیل واسم اومد که یک کسی به نام پویا منو تو لیست اورکاتش اضافه کرده.

 
از اونجاییکه اورکات تو ایران فیلتر شده بود منم اعتنایی نکردم تا اینکه یک ماه بعد دیدم همون آدم دوباره ایمیل زد که میخواد با من آشنا بشه. حالا ساکن کجا انگلیس!! فکر کردم یکی داره سر به سرم میذاره گفت من دارم تو انگلیس تخصص می خونم البته در پزشکی و سه ساله که اینجا هستم. همه چی راجع به کار و زندگیش گفت. بازم مشکوک بودم تا اینکه دعوت شدم تو شرکت شلمبرجر که فکر کنم امیر شما خوب بشناسیدش چون فنی خوندین آخه منم مهندسی شیمی خوندم خلاصه یک بار باهاش چت کردم که اطلاعات خوبیم راجع به این مدل مصاحبه های بزرگ داد. از شانس بد من قبول نشدم. 
 
بی خیالش شدم چند وقت بعد یک پسری تو فامیل که شاید سه سال بود هر از چند گاهی می رفت به من ابراز علاقه کنه و من محل سگ بهش نمی دادم سر و کله اش پیدا شد و پیشنهاد ازدواج داد. منم از بس بزرگترها گفته بودن آدم خوبیه با وجود اینکه هیچوقت از اخلاقش خوشم نمی اومد گفتم حتما اشتباه می کنم و قبول کردم که یک مدت با هم باشیم تا بیشتر همو بشناسیم. چشتون روز بد نبینه جونوری بود که نگو و نپرس باورتون نمی شه پسری که همه فامیل می گفتن درونش آدمی بود که نگو و نپرس و من واقعا شوک شده بودم اعصابم داغون بود وچون فامیلم بود خیلی حس بدی بود البته رابطه در حد دوستی بود ولی خوب به هر حال تاثیر بدی رو آدم میذاره دیگه نمی خواستم با کسی باشم و به مامانمم گفتم. حالا همه اینایی که می گم کلی پروسه بود و من خیلی رنج کشیدم تا اینکه یک روز دبدم همون پسره که از انگلیس بود یک آفلاین واسم گذاشته که من ایرانم و می خوام ببینمت. من داشتم از وحشت می مردم گفتم من نیستم دارم میرم شمال.

خلاصه هفته بعد که اومدم دوباره دیدم پیغام گذاشته که می خواد منو ببینه خلاصه از رو حس کنجکاوی رفتم دیدمش و جالب اینه انگار سالهاست همو می شناسیم از ساعت 4 تا 10 شب حرف زدیم انگار چند ساله همو می شناسیم. رفتیم شهر کتاب شام خوردیم و من همون روز بهش گفتم واسه من همچین ماجرایی پیش اومده و من حوصله در گیری عاطفی رو ندارم. چیزی نگفت. البته عمدا اینا رو گفتم که از من بدش بیاد ولی متاسفانه از من خوشش اومد یک جورایی منم خوشم اومد ازش. ولی می خواستم فرار کنم ولی هی رابطمون داشت بیشتر می شد و ترس منم بیشتر تا جاییکه شبها خوابم نمی برد. همه اینا رو بهش گفتم کلی باهام حرف زد و آرومم کرد که مشکلی نیست، ما آدمای بزرگی هستیم، ادامه می دیم. گفتم آخه تو زندگیت ایران نیست اینم فراموش کردم بگم اون اومده بود ایران که واسه امتحانهای آمریکا بخونه و قرار بود یک سال ایران بمونه خلاصه دردسرتون ندم این رابطه پیش رفت بی هیچ مشکلی پر از مهر و محبت و تفاهم. شبها می رفتیم بام تهران ستاره ها رو نگاه می کردیم و دوستم در تمام لحظات به من آرامش می داد. آدم واقعا خوبیه تا جاییکه من گذشته رو کاملا فراموش کردم حتی بی خیال امتحانای آمریکا شد گفت می مونم یا با هم میریم دوبی من به این اعتقاد دارم که دوستم خوش ذاترین آدمی هست که من تا حالا دیدم.

ولی نخندین همه این ماجراها دو ماه و نیم ماه طول کشید. نمی دونم یک وقت دیدین آدمایی به پست هم می خورن که به شدت هماهنگن طوری که خلاصه ما ته خوش گذرونی و عشق بازی. اون حسابی اعتماد منو جلب کرده بود که این رابطه از هم نمی پاشه منم احساس آرامش می کردم تا یک مدت دیدم تو فکره. یهو ترس ورم داشت که مبادا رابطمون از بین بره باهاش صحبت کردم یهو گفت من می خوام برگردم بهتره رابطمونو قطع کنیم شوکه شدم اندازه یک رودخونه گریه کردم البته اونم همپای من ولی کمتر اشک ریخت. تلاش می کرد آرومم کنه گفت منو ببخش و یک شب بهم گفت من یک دوست دختری داشتم که عاشقش بودم تصادف کرد و مرد، تو این 3 سالی که خارج هستم رابطه خاصی نداشتم تو این 3 سال که درسم می بایست تموم می شد 2 بار رفتم آمریکا بعد واسه مها جرت کانادا اقدام کردم. الان اونم درست شده ولی احساس پایداری نمی کنم گفتم خوب می ریم مشاوره. رفتیم مشاوره اونجا گفت همه فکرم آمریکاست می خوام برم. مشاور گفت جدا شین بعد احساستونو بسنجین. البته نا گفته نمونه هردو تو بدترین شرایط روحی بودیم من شوک عصبی بودم و می خواستم هرجور شده رابطه رو حفظ کنم اونم که وابستگی منو می دید می گفت نه. از وجدان دردم داشت می مرد که من 8 سال ازت بزرگتر بودم اشتباه کردم تو رو فدای خودخواهی خودم کردم اونشب بعد از مشاوره رفتیم شام خوردیم کلی دردل کردیم آخر شب منو بغل کرد، بوسم کرد و جدا شدیم. این جدایی 1 هفته بیشتر طول نکشید و من همش فکر می کردم اون الان داره درسشو راحت می خونه تا اینکه یک روز که فشار روحیم زیاد بود بهش زنگ زدم دیدم صداش در نمیاد گفت کمر درد شدید داره گفت نمی دونی چه آشوبی تو دلمه و چقدر واسم سخته. گفت دیازپام می خورم، گفتم چرا می خوای قطع شه، گفت نمی تونم می خوام درس بخونم، گفتم حالا که درسم نمی خونی، گفت نه رنجش که تموم شه می خونم، خلاصه درسرتون ندم هی قطع شد هی وصل شد. بدترین شرایط روحی رو داشتم سردردای وحشتناک و افت فشار. اونم بهتر از من نبود ولی خوب می گفت نه. تا اینکه خواست با مامانم حرف بزنه مامانمو دید گفت منو ببخشین من باعث رنج و ناراحتی شدم. مامانمم کلی باهاش حرف زد که وقتی خودتم تو رنجی چرا می خوای احساستو از بین ببری؟ گفت آخه نمی تونم هم درس بخونم هم رابطه عاطفی داشته باشم. خلاصه بازم بهم خورد تا اینکه یک غروبی دوباره من باهاش حرف زدم، گفتم دارم جنون می گیرم، نمی تونم فراموش کنم، یهو گفت اصلا می دونی چیه من دوست دخترم که مرده رو هنوز دوست دارم و حرفای بی معنی دیگه. با اینکه می دونستم می خواد یک کاری کنه که رابطمون قطع شه خیلی بهم برخورد. ما هر وقت مشکلی داشتیم به هم ایمیل می زدیم و از اونجاییکه من هیچوقت بلد نبودم داد بکشم تا لااقل خودمو خالی کنم تو ایمیل کلی چیز نوشتم که تو یک دیونه مالیخولیایی هستی و اون شب یک حالتی مثل جنون بهم دست داد که می خواستم خودمو بکشم که مامانمینا آرومم کردن. اون به مامانم زنگ زده بود که من ناراحتم، من اذیتش کردم، می خوام بهش زنگ بزنم که مامانم گفت فکر نکنم جواب بده. دیدم یک اس-ام-اس فرستاد که من منظوری نداشتم می خواستم قطع شه. منم جواب ندادم. بازم مثل اینکه من بیخبر زنگ میزنه به مامانم که من شبا نمخوابم می خوام باهاش حرف بزنم. مامانمم کلی بش حرف زده که شما کار بدی کردین، موقعی که نمی خواست به زور کشوندینش وقتی وابسته شد ولش کردین یک پزشک آدم مریض رو سالم می کنه شما آدم سالم رو مریض کردین. اینا رو بعدا مامانم تعریف کرد. تا اینکه دیدم زنگ زد گریه کرد پشت تلفن که من اشتباه کردم گفتم بابا جون پدر جفتمون رو داری در میاری که چی؟

هیچی دوباره رابطمو برگشت، دو روز بعدش تولدم بود اومد واسم کیک خرید با یک عطر. با هم حرف زدیم. گفت ما رابطمون عین 2 تا نامزد بود نه در حد دوست دختر پسر من نمی تونم تحمل کنم من می خوام برم. گفتم خوب برو من که نمی گم نرو ادامه می دیم من میام انگلیس مسافرت می بینمت آخه هنوز یک سال و نیم درسش تو انگلیس مونده که تموم شه از انگلیس 1 سال مرخصی گرفت بیاد ایران که واسه امتحانهای آمریکا بخونه و تموم شدن درسش تو انگلیس بره آمریکا. گفت نه، از اینکه این همه گذشت می کنی ناراحتم. گفتم گذشت نیست دوست دارم، خلاصه باز شد همون آش و همون کاسه. تا اینکه چند روز بعد در اثر فشار عصبی سر کار بیهوش شدم مامانم اینا نبودن، اون اومد بالا سرم. خودم گفتم بیاد، خیلی ناراحت شد. بعد که مامانم اومد کلی باهام حرف زد که حالا آدم خوب وقتی نمی تونه نمی شه دیگه. بعدم گفت آدمی که آنقدر درونش مشکل داره و نا آرومه چه جوری پدر مادرش می فرستنش اونور دنیا که تنهایی بیشتر ناراحتش کنه؟ از اون ماجرا یک ماه میگذره من آرومتر شدم، ولی واسم عجیبه که چرا واسه من باید ماجراهای اینجوری پیش بیاد؟ خیلی واسم غریبه، اصلا نمی تونم بفهمم. البته ما تو این مدت یک بار چت کردیم، مشغول درسشه ولی همچنان کمر درد داره اونم به خاطر اینه که از بس مضطربه، راجع به همه زندگی اینطوریه. اصلا نمی تونه آروم زندگی کنه، ولی من دوسش دارم، البته نه به شدت قبل، آرومتر، دلم می خواد رابطمو باهاش ادامه بدم. من روحشو دوست دارم، قلبش عین بچه هاست. نمی دونم شاید احمقانه هست ولی دلم نمیخواد رابطمو باهاش قطع کنم، می خوام واسه ولنتاین براش کادو بخرم، شاید احمقانه هست ولی فکر می کنم هردومون حالا آرومتریم و اون اگه از جانب من محبت ببینه یواش یواش آروم میشه و می تونه اعتماد کنه.

البته غافل نشم که من خودم آدم حساس و ضربه پذیریم، ولی دست خودم نیست، دوسش دارم، یک خاطراتی باهاش دارم که اونا رو دوست دارم، نمی دونم زمان چی پیش میاره ولی نفهمیدم چرا هر راهی جلو پاش میذاشتم قبول نمی کرد. میگفت احساست پاکه اگه نتونم جواب بدم چی؟ ولی به خاطر شانس بدم غمگینم، چرا باید 2 تا ماجرا به این بدی پشت هم واسه من پیش بیاد؟ منی که تا این لحظه زندگیم قسم می خورم کسی رو دنبال خودم نکشوندم یا بازی نکردم که حالا بگم چوب اونو خوردم. خیلی دل سردم و غمگین، کلافه احساساتم، عجیبه یک بار می گم چقدر خودخواه بود و چه جوری دلش اومد رابطه به اون قشنگیو خراب کنه. می گفت دو ماه و نیم این همه وابسته شدیم چند ماه دیگه چی میشه؟ و از یک طرف می گم خوب باید درکش کنم ولی نمی تونم درک کنم. چرا باید واسه من پیش بیاد از یک طرف می گم دوسش دارم می خوام مال من باشه از طرف دیگه می گم به من چه که تلاش کنم بعد می گم چه جوری میشه که یهو واسه یکی آمریکا انقدر مهم میشه که حاضره همه چیو رو بهو بزنه حتی می گه تو نباش!!! ولی تو دلم امید و آرزوم اینه که دوباره عین اول شیم. ولی موندم تو کار طبیعت، انگار آدم هرچی دلش پاکتره چیزای بدتری واسش پیش میاد. یکی میاد این همه اعتماد و اطمینان می ده بعدم می گه نمی تونم. چرا آدما اینطورین نمی تونم باور کنم اونقدر ظواهر واسشون مهم باشه من که خالص اومدم جلو چرا باید اینجوری شه یکی بیاد تو رو وابسته خودش کنه بعدم بگه نمی تونم دلم نمی خواد دیگه با کسی رابطه داشته باشم، می ترسم ترس ترس ترس. کی بهم اطمینان می ده دفعه بعد همچنین چیزی پیش نمیاد؟ خیلی دردناکه، جایی که حس کردم داره آرومم می کنه و قابل اعتماده، ولم کرد.

من خاطراتی باهاش دارم که نمی دوم تکرار می شه یا نه. لااقل همون یک بار بود لذتش. چرا آدما اینجورین؟ انگار دوست دارن فقط دنبال یکی بدون، و بعد بهش نرسن. به این می گن عشق من که با هاش همه جوره کنار اومدم، گفت نه. رابطه ای که توش هیچ ناراحتی و تنشی نبود. یهو میاد میگه من دارم وابسته می شم نمی خوام وابستگی داشته باشم. یک بار گفت مامانم می گه وایسی ایران مثل بقیه زندگی معمولی داشته باشی که چی، بعد که دید حساس شدم دیگه چیزی نگفت. فقط موندم چه جوری آدما می تونن بی فکر برن جلو بعد بگن نمی خوام. آخرا بهم می گفت چه جوری کسی می تونه تورو بذاره بره تو فوق العا ده ای، هرکی با تو باشه خوشبخته. گفتم منو واسه بقیه خیرات نکن خودت باهام باش. گفت من نمی تونم، بعد منطقش این بود که آدم زجر می کشه فراموش می کنه!! آدم عزیزش می میره فراموش میکنه شما باورتون می شه این آدم همونیه که وقتی می خواستم بهم بزنم از استرس تب خال زده بود، همونیه که منو رو پاش می شوند میگفت آروم باش من مواظبتم و وقتی نگام میکرد می گفت آنقدر دوست داشتنی و آسیب پذیری که آدم دلش نمی یاد چیزی بهت بگه. حداقل مامانم داشت شاخ در می آورد. می گفت آدمی که اینجوری دنبالت می دویید حالا اینطوری کرد. من که نفهمیدم اصل مطلب چی بود، مخالفت خانواده اش؟ گذشته دردناکش؟ امتحانای آمریکا؟ خدا عالمه .الان ظاهرا می خندم ولی کسی نمی دونه تو دلم چه غوغاییه.
 
دلم می خواد اینو بذارین تو وبلاگتون تا آدمایی که تجربه مشابه دارن یا پسرایی که هچنین چیزی داشتن نظر بدن و راهنماییم کنن.

 

تشکر

سلام دوستهای خوب،

ممنون از شما که ما رو قابل میدونید که درد دلهای شما رو بشنویم. البته ما رو میبخشید اگر گاهی به ایمیلهاتون دیر جواب میدیم. خیلی از شما خاطراتی دارید که بیان اون میتونه برای دیگران مفید باشه و من از کسانی که از طریق ایمیل با ما در تماس هستند همیشه میپرسم که آیا دوست دارند  که خاطراتشون رو در وبلاگ قرار بدن یا نه. البته من هیچوقت اصرار نمیکنم چون اینجور چیزها خیلی شخصی و خصوصیه. شیرین خانم یکی از خوانندگان وبلاگ هستند که بزودی خاطراتشون رو در وبلاگ ما قرار خواهند داد. 

یکی از خوانندگان وبلاگ که دیگه بیشتر جزء دوستهای نرگس و من محسوب میشن یه کار خیلی قشنگ کردن که لازمه اونو در اینجا ذکر کنم:

صبح شنبه، حدود ساعت ۱۰ صبح در خونه ما زدن. نرگس و من متعجب که کی میتونه باشه. دیدیم که یه آقایی با یه سبد میوه و یه بادکنک که روش نوشته بود  Thanks  و یه کارت تبریک  زیبا دم در ایستاده. اون آقا به من گفت این بسته مال شماست، اینجا رو امضا کنید. ما هم بسته رو گرفتیم و کارت رو باز کردیم و از جریان خبردار شدیم. واقعا دستتون درد نکنه، خیلی چسبید.

 

 

صحنه: آشپز خونه، امیر و نرگس در حال مرتب کردن خونه بعد از مهمانی شب قبل.

-نرگس این سس گوجه فرنگی رو کجا بزارم؟

: تو قفسه بالایی

- یعنی کدوم؟

: بابا جون، اون بالایی دیگه، همونجایی که همیشه میزارم

- یعنی این؟ (و امیر یه قفسه دیگه رو نشون میده)

: آخه ما سس گوجه رو اونجا میزاریم؟ (نرگس با حالتی کمی عصبانی)

- من از کجا بدونم؟

: یعنی تو نمیدونی سس گوجه تو خونه ما جاش کجاست؟ (نرگس با حالتی عصبانی)

- نه. میدونی چیه؟ تو که بلدی خودت بزارش سر جاش.

نرگس سس را در دست میگیرد و امیر با ریشخند میگوید: یادم تو را فراموش

و بدینگونه بود که نرگس شرط جناق سینه را برای اولین بار باخت.

شاد و سربلند باشید