X
تبلیغات
رایتل
خداحافظ مدرسه

سلام،

این روزها کمی گیجم. هنوز هم باورم نمیشه که دیگه درس و مدرسه تموم شد. وقتی استادهای کمیته دکترام از اطاق اومدن بیرون و بهم دست دادن و تبریک گفتن، هنوز باورم نشده بود. اما چند روز پیش که برای اولین بار لباس فارغ التحصیلی تنم کردم و کلاه مربع شکل سرم گذاشتم، کم کم باورم شد که مدرسه تموم شد.

دانشجوهای دکترا رو (یعنی اونهایی که مدرک دکترا میگرفتن رو) کنار اساتید نشوندن. دانشجوهای فوق لیسانس و لیسانس رو قسمت وسط و مهمونها هم در طرفین. من آخرین کسی بودم که اسممو خوندن. با رییس دانشکده دست دادم و اونهم لوح رو بهم داد ( البته اون لوح الکیه و اصلشو بعدا برامون پست میکنن)، بیشتر از اونی که خوشحال باشم گیج بودم. طوری گیج بودم که عوض اینکه برگردم و برم سر جام بشینم به سمت قسمتی که دانشجوها نسشته بودن رفتم و وقتی دیدم همه صندلیها پره بیشتر گیج شدم.

یادش بخیر چند سال میگفتم که کاش کمتر درس داشتم و میتونستم فلان کار و بهمان کار را بکنم و الان که اون بار از رو دوشم برداشته شده، انگار تموم اون نقشه ها هم بخار شده رفته هوا.

شاد و سربلند باشید

فارغ التحصیلی

دو سال و نیم پیش، یعنی قبل از تابستون سال 2005 امتحان پروپوزال دادم و قبول شدم. امتحان پروپوزال آخرین امتحان قبل از دفاعیه است و دانشجوهای دکترا معمولا یکسال بعد از امتحان پروپوزال از تزشون دفاع میکنن و فارغ التحصیل میشن. بعد از فارغ التحصیلی یکسال وقت دارید که کار پیدا کنید و ویزاتونو به ویزای کاری تغییر بدین وگرنه باید کشور رو ترک کنید. پیدا کردن شرکتی که براتون ویزای کاری بگیره هم کار چندان آسونی نیست. منم ترس برم داشت که نکنه بعد از فارغ التحصیلی کار پیدا نکنم. از همین جهت اون تابستون کلی دنبال کار گشتم. هر جا برای مصاحبه میرفتم میپرسیدن در آمریکا چقدر تجربه کاری که من طبعا هیچ تجربه کاری نداشتم.

از طرف دیگه، قبل از فارغ التحصیلی یکسال اجازه کار دارید در حالیکه همچنان ویزاتون دانشجوییه. اوایل سال 2006 یه موقعیت کاری جور شد. این در شرایطی بود که 6 ماه با فارغ التحصیلی فاصله داشتم. به خودم گفتم میرم یکسال کار میکنم، هم تجربه کاری پیدا میکنم و هم اینکه یه مقدار از وضعیت فلاکت بار دانشجویی در میام. بعدشم برمیگردم دانشگاه و درسمو تموم میکنم. اونهایی که تجربه زندگی تو آمریکا رو دارن میدونن چرخوندن یه زندگی دو نفره با 1200 دلار در ماه یعنی چی. از اون شرکت خیلی خوشم اومد و خوشبختانه اون شرکت هم از کار من خوشش اومد. قبل از پایان یکسال بهم پیشنهاد دادن که برام ویزای کاری میگیرن، حقوقمو افزایش میدن، و رتبمو یک درجه بالا میبرن. همین شد که توی اون شرکت موندگار شدم و درس و مدرسه به فراموشی سپرده شد. دائم هر کی منو میدید میپرسید: دکترا چی شد؟ فارغ التحصیل نشدی؟

تا اینکه از ابتدای سال 2008 دوباره درس رو از سر گرفتم و شروع کردم به تز نوشتن. از طرف دیگه باید تو شرکت خودمو نشون میدادم تا برام کارت سبز بگیرن. با خودم قرار گذاشته بودم که تا آخر تابستون درسمو تموم کنم و این بار رو از رو دوشم بردارم. حدود 2 ماه پیش استادم گفت که دو ماه دیگه (یعنی چند روز دیگه) باید برای سفر کاری بره و تا آخر تابستون هم برنمیگرده. در نتیجه من مجبور شدم تمام تلاشمو بکنم که آخر ترم بهار فارغ التحصیل بشم، یعنی چهار ماه زودتر از اونی که تو برنامم بود.

نرگس بیچاره هم بدتر از من. کلی درس و کار ریخته بود رو سرش و از طرف دیگه دائم باید دنبال پذیرش از دانشگاههای مختلف برای ادامه تحصیل میبود. خدا میدونه که چقدر بد خلقی کردمو و نرگس چقدر کوتاه اومد. بیچاره هر وقت میومد یه سئوال فیزیک یا ریاضی بپرسه اینقدر بهش سرکوفت میزدم که باید درس بیشتر بخونی و از این حرفها که بیچاره از سئوال پرسیدن پشیمون میشد. زندگی ما بیشتر از اینکه مثل زندگی یه زن و شوهر باشه، مثل زندگی دو تا هم خونه شده بود که یکیشونم بداخلاق بود.

 

خدا نصیبتون نکنه. تو دو ماه گذشته مثلت زندگیم شده بود کار، درس، خواب. دیگه عملا وقت برای هیچ چیزی نداشتم. صبح ساعت 7 از خواب پا میشدم میرفتم سر کار، ساعت 5 از سر کار راه میفتادم میرفتم دانشگاه تا حدودای ساعت 9. بعدش میومدم خونه سریع شام میخوردم و دوباره مشغول کار میشدم تا ساعت 12 و گاهی اوقات تا 1 یا 2 نیمه شب. دوشنبه ساعت 10 صبح از تزم دفاع کردم. ساعت 11 دفاعیه تموم شد. بعد از امتحان استادا بحث میکنن که آدمو قبول کنن یا رد کنن. اون 15 دقیقه برام یه قرن گذشت و بالاخره استادا با لبخند از اطاق اومدن بیرون و یکی یکی بهم دست دادن و تبریک گفتن و بعد از مدتها نفس راحتی کشیدم. هنوز هم باورش برام سخته که دیگه دوران دانشجویی و مدرسه تموم شد. در پایان بگم که از عوارض این دوره ورزش نکردن و مراجعات مکرر بنده به شعبات مختلف مک دونالد و برگر کینگ بود که نتیجه اون رو در زیر میبینین.

موفق باشید