X
تبلیغات
رایتل
چند نکته

سلام،


قبل از هر چیز اجازه بدید از شما برای پیامهای خوبتون تشکر کنم. مخصوصا از نوشین خانم و مریم خانم که بدون اینکه هیچ خویشاوندی و دوستی با نرگس و یا من داشته باشند، وقت میزارن و در پیامهاشون، ایمیلهاشون، و بعضا تماسهای تلفنی، نقطه نظرات و راهکارهایی رو ارائه میکنند که بسیار مفید و سودمنده. یکبار دیده از این دو خواننده عزیز و از همه شما تشکر میکنم.


اجازه بدید چند مطلب رو ذکر کنم (ببخشید اگر مقداریش تکرار مکرراته):


1- تنها دلیلی که من دوباره شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم، در واقع همون هدفیه که با اون نوشتن این وبلاگ آغاز شد. اینه که یک تجربه واقعی رو در اختیار شما بزارم و بنظرم این نوعی دروغگوییه که فقط قسمتهای خوبشو ذکر کنم. با وجود اینکه پیامهای بسیار مفیدی از شما دریافت کردم، این هدف من از نوشتن در این وبلاگ نیست. امیدوارم منظورم روشن باشه.


2- متاسفانه این روزها برای نرگس و برای من از سیاه ترین روزهای زندگیمونه، اما میخوام اینو بگم که من به هیچ وجه قصد ندارم اینجا از دردهای نرگس و خودم بگم تا دل یه سری افراد به حالمون بسوزه. اگر مطلبی رو ذکر میکنم فقط از این جهته که به هدفم در این وبلاگ وفادار بمونم.


3- از من و نرگس خواستید که بیشتر در مورد ریشه های مشکلمون توضیح بدیم. حق هم دارید، اما لطفا این رو در نظر بگیرید که نوشتن از خصوصی ترین مسائل زندگی، در محیطی که در اختیار همه قرار داره، کار چندان عاقلانه ای بنظر نمیرسه. بنابراین من مجبور به سانسور هستم، باید با دقت زیاد ببینم تا کجای مسئله رو میتونم توضیح بدم.


4- نرگس و من دو جلسه پیش یک خانم ایرانی که اتفاقا مدتیه در شهر ماست و سالها کارش در ایران مددکاری اجتماعی بوده رفتیم. متاسفانه هر دوی ما اتفاق نظر داشتیم که ایشون قادر به کمک کردن به ما نیستند. البته نه اینکه اصلا مفید نبود، اما ما هر دو احساس کردیم که تخصص ایشون خیلی با مشکل ما همسو نیست و با توجه به اینکه ایشون لطف کردند و این کار رو بصورت کاملا مجانی انجام دادند، ما تصمیم گرفتیم که جلسات را ادامه ندیم. ایشون در انتهای جلسه دوم از نرگس خواستند که یکبار تنهایی (یعنی بدون حضور من) با نرگس صحبت کنند که نرگس قبول نکرد. البته بنظر من خوب بود اگر نرگس اون جلسه رو میرفت، اما اصرار کردن رو صحیح ندونستم.


5- در حال حاضر من خودم قراره که برم پیش یک متخصص امور متاهلی (marriage counselor)، البته از نرگس خواستم که دو نفری بریم که قبول نکرد. از اونجاییکه که این مسئله رو راندمان کاریم و از اون مهمتر روی رانندگیم تاثیر زیادی گذاشته، احتمال داره که ایشون منو به یک روانپزشک معرفی کنه و اون اگه تشخیص بده، شرکت طبق قانون وظیفه داره که بهم مرخصی استعلاجی بده،بدون اینکه کارم در خطر باشه. اگر اینکارو نکنه و برای من اتفاقی بیفته، شرکت مسئوله. اگر هم اینطور نشه احتمالا یه مدت مرخصی بدون حقوق میگیرم و شاید یه مسافرت کوتاه برم.


6- در مورد رانندگی، مثلا چراغ سبز میشه و من همچنان می ایستم، یا اینکه وقتی به چهار راه میرسم چراغ سبزه و من باز هم می ایستم و موارد مشابه، بعلاوه یکی دو مورد که نزدیک تصادف کنم و یا از جاده خارج بشم.  البته این موارد اخیر چیزاییه که طبق استانداردهای اینجا خطرناک شمرده میشه.


7- دیگه جای جای خونه پر از عطر دل انگیز نرگس نیست. همون خونه ای که بوی نرگسش، بعد از یک روز پرکار، تمام خستگیهام رو از یادم میبرد، الان به محلی تبدیل شده که به خستگیهام اضافه میکنه و من دائم به بهانه های الکی سعی میکنم از خونه برم بیرون. ناهارها رو که اکثرا با بچه های شرکت میخوردم، الان بیشتر ترجیح میدم تنها بخورم.


یاد حرف پدرم میفتم، خیلی از کارها رو ترجیح میداد خودش انجام بده تا اینکه یه نفر رو استخدام کنه، در حالی که از نظر مالی کاملا توانش رو داشت. میگفت پسرم کار و سختی مرد رو آبدیده میکنه، به سختیها و مشکلات به عنوان وسیله ای برای قوبتر شدن و محکمتر شدن نگاه کن. یادمه وقتی سنش کمی زیاد شد، من برفها رو پارو میکردم و با چمن زن دستی (نه موتوری) چمنها رو میزدم، وقتی ازم میپرسید که کجا دارم میرم، بهش میگفتم: "وقت ورزش مجانیه" و اونهم یه لبخندی میزد که برام یک دنیا ارزش داشت.


الان هم از نظر من وقت آبدیده شدن و قویتر شدنه، بقول معروف توفیق اجباریه و یا شاید حکمتی تو کاره. مشکل بزرگه، اما قدرت همت مردونه رو هم نباید دست کم گرفت.


موفق باشید


-امیر