X
تبلیغات
رایتل
رز سرخ


میخواهم برگردم و نگاهی دوباره به زندگیم بیندازم، به زمانی کمی قبل از اینکه تو پیدایت شود. حدود 26 سال سن داشتم، لیسانسم را گرفته بودم، خدمت سربازی را تمام کرده بودم و در شرکتی خوب با حقوقی نسبتا خوب کار میکردم. مثل هر جوان دیگری دوست داشتم جنس مخالفم را بشناسم و تلاش میکردم آن یک نفر را پیدا کنم. هر بیشتر تلاش کردم کمتر نتیجه گرفتم، هیچ کس حتی شبیه آن چیزی که میخواستم نبود. کم کم داشتم قانع میشدم که لابد من یک ایرادی دارم و همان موقع بود که تو پیدایت شد. 


تو پیدایت شد با آن مردمداری و مهربانی بینظیرت، با آن صورت زیبا و معصومت، و با آن درایت و بصیرت عمیقت. همه آنچه من میخواستم در تو بود و وجودت عاری بود از هر آنچه من منفی میشمردم. تو چنان بودی که رفتارت مثل آهنربایی قوی دل زن و مرد و پیر و جوان را میبرد، چه برسد به من تشنه عشق. 


زمان گذشت و من تو را شناختم ( یا حداقل اینطور فکر میکردم )، هر چه بیشتر شناختمت بیشتر عاشقت شدم، اما باز عجله نکردم. زمان گذشت و عطر عشق به تو کم کم تمام وجودم را فرا گرفت. مادرم، که فکر میکرد بهترین دختر دنیا هم برای پسرش کم است، هم عاشقت شد. یادت میاید برایت تعریف میکردم که میگفت از تو بهتر نمیتوانم پیدا کنم؟ 


یک روز صبح با هم برای قدم زدن رفتیم. عصر با تو تماس گرفتم و بشوخی پرسیدم صبح کجا بودی؟ گفتی با امیر، و من باز بشوخی پرسیدم امیر کیه؟ و تو گفتی عشقمه. یادته گفتی "عشقمه". از تو پرسیدم معنایش را میدانی و جواب مثبت دادی.


تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم و من فکر میکردم که تو داری با مردی که عاشقش هستی ازدواج میکنی. اما اینطور نبود. تو دنبال یک پدر مهربان و یک زندگی آرام بودی. تو با من ازدواج نکردی، تو با آرامش و حمایتی که وعده اش را بتو داده بودم ازدواج کردی. 


زندگی مشترکمان را در حالی شروع کردیم که تو به یک بوته گل رز نیمه خشکیده و سرما زده میمانستی. همانها که وقتی شادابند گلهای زیبایِ خوش عطرِ سرخ دارند.



باغبانت شدم، خاکت را عوض کردم تا از آن تغذیه کنی، برایت گلخانه ای در حد توانم ساختم تا از گزند سرما و طوفان در امان باشی، و کلا هر چه میتوانستم کردم تا شاداب شوی و شدی. بارها تیغهای تیزت پوست دستم را بیرحمانه دریدند و من دست زخمی ام را از تو پنهان کردم، برایم فقط شادابی تو مهم بود.



گل سر سبد باغچه زندگیم شدی و گلهای دیگر باغچه ام ( ابعاد دیگر زندگیم ) از فرط بی توجهی و بی آبی یکی یکی مردند و من کورتر از آن بودم که ببینم. بزرگ و شاداب شدی و باغچه محقر من دیگر برایت کوچک بود، تو حالا دیگر باغچه ای سلطنتی طلب میکردی. 


قرار است بزودی بروی، زحمتها و تیغهایت نصیب من و گلهای زیبا و خوش عطرت نسیب آنان که تو را در باغچه های سلطنتیشان خواهند کاشت و من میمانم و همان باغچه کوچک قدیمی، البته همان که نه، چون بیشتر گلهایش یا مرده اند یا در حال مرگند. اما حداقل یاد گرفتم که باید زنبقها، شب بوها، یاسها و بقیه گلهای باغچه ام را هم دوست داشته باشم و نگذارم که هیچ رز سرخ خوشبویی، حتی اگر سُرختر و خوشبوتر از تو باشد، جای آنها را بگیرد.



میخواهم باغچه ام را شخم بزنم، کود بدهم و دوباره زنبق و شب بو و یاس بکارم و البته جایی هم برای یک گل سرخ خوشبو کنار میگذارم. شاید آنجا باز هم وسط باغچه باشد، و شاید روزی دوباره گل سرخی در آنجا بکارم. اما اگر جای گلهای دیگر را بخواهد بگیرد شاخه هایش را میچینم.