X
تبلیغات
رایتل
بر بال فرشته ها

سلام،

دیروز پشت پنجره پر بود از کبوترهای سفید. یه عالمه، اونقدر زیاد که نمیتونستی بشمری. مادرم، خاله ام، دایی هایم، و خلاصه کل خانواده خیره به کبوترها نگاه میکردیم. پنجره را باز کردم و  به کبوتری که نزدیکتر بود  گفتم: بالاخره آمدید. کبوتر در جوابم گفت: آمدیم تا حاج خانم را سوار بالهایمان کنیم و به بهشت ببریم. خواستم پنجره را ببندم ولی نتوانستم. کبوترها آرام آرام، بدون اینکه عجله ای در کارشان باشد آمدند تو و اطراف حاج خانم نشستند. یکی از کبوترها بر دست حاج خانم نشست و حاج خانم از کبوتر پرسید: "علی جانم کجاست؟" و بعد به ما لبخند زد و سوار بر بال کبوترها از ما برای همیشه خدا حافظی کرد.

مرگ به همه ما لبخند خواهد زد و فقط درصد کمی از ما قادر خواهیم بود که بروی مرگ لبخند بزنیم. کاش یاد بگیریم که چنان زندگی کنیم تا بتوانیم بروی مرگ لبخند بزنیم.

پا نوشت: "علی" اسم کوچک پدر بزرگم است که چندین سال پیش فوت کرده.

موفق باشید

-امیر