X
تبلیغات
رایتل
من و دخترم

اینروزها زندگی من مثل زندگی خیلیهاست. من و دخترم در یه آپارتمان دوخوابه نسبتا نو و شیک زندگی میکنم. دخترم را خیلی دوست دارم، بعضی اوقات فکر میکنم اگر دخترم نباشد قادر به ادامه زندگی نخواهم بود. شغلم مهندسی است و کارم را دوست دارم، یعنی بیشتر از اینکه کاری را که میکنم دوست داشته باشم، محیط کارم و افرادی که با من همکار هستند را دوست دارم. صبحها معمولا ساعت 7:30 بیدار میشوم، دوش میگیرم و ریش میزنم و سر کار میروم. بیدار شدن دخترم یک تابع درجه سه از نزدیکی امتحاناتش است. هر چه به امتحاناتش نزدیکتر باشد صبحها زودتر از خواب بیدار میشود. معمولا هر کدام از ما که زودتر بیدار شود برای آن یکی صبحانه آماده میکند.

تا محل کارم اگر ترافیک نباشد 25 دقیقه راه است. محل کارم در شهری کوچک است که بسیاری از خانه هایش چند ملیون دلاری هستند. بیشتر خانه ها شبیه قصرهای کوچک هستند و معمولا با خانواده های کم جمعیت. همکارم به شوخی میگفت در این خانه ها همیشه تعداد دستشویی ها از تعداد افراد بیشتر است و تعداد اطاق خوابها از دو برابر تعداد افراد در آن خانه بیشتر است. گاهی که کمی زود میرسم، راهم را کمی دور میکنم و از کوچه پس کوچه های شهرک میروم و به خانه هایی که هیچ وقت توان خریدنش را نخواهم داشت نگاه میکنم. راستش هیچ وقت دوست ندارم خانه ام آنقدر بزرگ باشد. همینکه باندازه کافی برای من و دخترم جا داشته باشد کافی است.

معمولا حدود ساعت 6 میرسم خانه. البته اگر هوا بارانی و یا خیلی سرد باشد و ساعتی باشد که دخترم از  دانشگاه برمیگردد خانه با دخترم هماهنگ میکنیم و میروم دانشگاه دنبالش. معمولا یکی دو تا از دوستانش را هم سر راه میرسانیم. بعضی اوقات که نزدیکیهای ساعت 5 عصر دخترم به من زنگ میزند میدانم که میخواهد من بروم دنبالش دانشگاه.  آنقدر خودش را برایم لوس میکند تا راضیم کند.

عصر وقتی برمیگردم خانه را کمی مرتب میکنم، سری به اینترنت میزنم و برای خودم و دخترم شام درست میکنم. باور کنید آشپز خوبیم چون اگه نبودم دخترم که از غذای همه رستورانها ایراد میگیره دستپخت منو نمیخورد. البته هر کاری کنم دستپخت مادرش که نمیشه. شایدم دخترم باباشو دوست داره و چیزی نمیگه؟  بعضی روزها هم میروم و کمی ورزش میکنم. اینروزها دخترم سرش خیلی شلوغ شده و اغلب روزها تا ساعت 8 شب دانشگاه است. دخترم با اینکه دیگه برای خودش خانمی شده و دانشگاه میره، ولی هنوز اخلاق دوران کودکیش را حفظ کرده. همان اخلاقهایی که دل هر پدر و مادری را شاد میکند. باشد حتما باید همیشه بعد از امتحان باید به من زنگ بزند و توضیح بدهد. البته این توضیح پشت تلفن است، شب در خانه باید همه چیز را مفصلا یکبار دیگه تعریف کند. همین مسئله شامل کلیه اتفاقاتی که در دانشگاهش میفتد نیز میشود.

 

بعد از شام نوبت درس دادن است، از حرکت پرتابی گرفته تا کلکولس و آمار و احتمال. ماشااله خیلی باهوشه، اینو نمیگم چون دخترمه و دوسش دارم، من تا حالا شاگرد زیاد داشتم، این یکی خوب باهوشه، فقط مشکل اینه که همونقدر که باهوشه، بی دقت هم هست. مثل دخترهای کوچولو که عاشق باباشون هستند، دائم و به بهانه های مختلف میاد تو بقل من و منو ماچ میکنه. تقریبا تمام مسائلی رو که اشتباه حل میکنه از بی دقتیه نه از ندونستن. بعدشم کلی تشکر میکنه و میره تو اطاقش و مشغول درسها و کارهای خودش میشه. از اینکه میبینم قدر زحمتها و دوست داشتن منو میدونه خیلی خوشحالم، اینجا کم نیستند بچه هایی که قدر پدر و مادرشونو نمیدوند.

با اینکه زندگی من و دخترم ممکنه بنظر دیگران کمی یکنواخت بیاد ولی هم شاده و هم توش پر عشقه. آیا شما من و دخترم را میشناسید؟