نرگس

روزنوشتها و دیدگاههای یک ایرانی ساکن آمریکا پیرامون زندگی و عشق

نرگس

روزنوشتها و دیدگاههای یک ایرانی ساکن آمریکا پیرامون زندگی و عشق

فوتبال

سلام


مدتی پیش دانشگاهمون یک دوره مسابقات فوتبال داخل سالن گذاشت که با بچه ها تیم دادیم و شرکت کردیم. بیشتر بچه های تیم هم از من جوونتر هستند و هم سریعتر و پر تکنیک تر. به همین دلیل من در بیشتر مسابقات یار ذخیره بودم و یا اینکه چند دقیقه بیشتر بازی نمیکردم. تیم ما از میانگین سنی بالاتری برخوردار بود، ولی تونست همه تیمها رو شکست بده و به فینال راه پیدا کنه.

دیروز مسابقه فینال بود. دو نیمه 15 دقیقه ای. ما همه لباسهای سفید رنگ پوشیده بودیم. یکی از بچه ها هم برچسبهای پرچم ایران رو اورد و ما اونها رو روی سینه ها مون چسبوندیم و رفتیم تو زمین. طرفداران تیم ما هم پرچم ایران رو صورتهاشون چسبونده بودن. بر عکس همه تیمها که اسم تیمهای معروف فوتبال و یا اسمهای هچل هفت رو تیمشون گذاشته بودن، اسم تیم ما بود "ایرانیان دانشگاه ...." .

نیمه اول ما یه گل زدیم و بعد دو تا گل خوردیم. بچه ها با جون و دل تلاش میکردن تا گل عقب مونده رو جبران کنن. فکر کنم اوایل نیمه دوم بود که تیم حریف یه شوت نسبتا اروم زد و دقیقا وسط دروازه که نمیدونم چه جوری از دست دروازه بانمون در رفت و رفت توی گل و نتیجه 3 بر 1 شد.

بچه های تیم با تلاشی مضاعف بازی رو ادامه دادند و روی یک پاس به بیرون، مدافع کنار تیم با یک شوت سرکش نتیجه رو 2 بر 3 کرد. روی حمله بعدی کاپیتان تیم ما دفاع کنار حریف رو با سرعت جا گذاشت و اون هم نامردی نکرد و با لگدی محکم هر دو پای کاپیتان رو از زیر زانو قیچی کرد. کاپیتانمون چنان زمین خورد (اونهم روی زمین چوبی) که شلوارش پاره شد و بالای پاش باندازه یک کف دست کبود شد.

ضربه آزاد رو سریع زدیم، کاپیتان یه پاس عالی به مهاجم تیم داد و اونهم توپ رو با تور دروازه آشنا کرد. اما داور گفت چون سوت نزده گل قبول نیست. هر چی داد زدیم که تو فوتبال سالنی لازم نیست که ما منتظر سوت داور باشیم تا بازی رو شروع کنیم قبول نکردن و گل پذیرفته نشد. 13 دقیقه گذاشته بود و ما هنوز یک گل عقب بودیم.

کاپیتان تیم دروازه بان رو بیرون آورد و من در نقش مهاجم رفتم تو بازی. دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداشت.  30 ثانیه به انتهای بازی مهاجم اصلی تیممون که تو کارهای فردی خیلی خوبه به سمت دروازه حریف یورش برد، نزدیک تیر یک بود و 3 مدافع روبروش تا نزارن گل بزنه و همین برای من یک موقعیت عالی نزدیک تیر 2 فراهم کرد. خوشبختانه اون هم منو دید و با یک پاس عرضی داخل محوطه جریمه توپ رو به من پاس داد. زمان خیلی کمتر از اونی بود که بتونم تصمیم بگیرم که به چه سمتی شوت کنم، به همین دلیل به استپ سریع کردم و با تمام زورم با روی پا توپ رو شوت کردم.

از شانسم توپ رو دقیقا وسط پای دروازه بان شوت کردم و توپ از بین پاهای دروازه بان رفت توی گل و نتیجه مساوی شد.  بلافاصله بعد از زدن گل از کاپیتان خواستم که منو تعویض کنه و دوباره دروازه بان رو بیاره تو. تیم حریف که تا چند دقیقه پیش بازی رو 3 بر یک جلو بود کاملا به هم ریخت همگی حمله میکردن و تیم ما روی دو ضد حمله دو گل دیگه زد و ما بازی رو 5 بر 3 بردیم و قهرمان شدیم. این گل تنها گلی بود که من در طول این مسابقات زدم ولی شیرینترین گل بود.

در ضمن نرگس قراره بزودی یه پست بزاره.

موفق باشید

-امیر


خود شکنی (قسمت آخر + ۱)

سلام


از شما بخاطر پیامهای خوبتون و سئوالاتهای خوبتون خیلی ممنونم. برای اینکه بهتر بتونیم نتیجه گیری کنیم اجازه بدین از موضوع اصلی بحث منحرف نشیم. هدف اصلی من از چند پست گذشته اینه که بگم فکر نکنید من موقعی که با نرگس آشنا شدم کاملا آماده ازدواج بودم و نرگس سر راه زندگیم قرار گرفت و همه چی بخوبی و خوشی تموم شد. بعبارت دیگه، بنظر من نباید همه چیز رو آماده خواست. متاسفانه بعضی از خانمهای فکر میکنند که در یک رابطه اونها هیچ مسئولیتی ندارن و فقط باید منتظر باشن تا یه پسر بی نقص، عاشقشون بشه و اونها هم همش ناز کنن و اصطلاحا تحویل نگیرن تا قدرشون بیشتر دونسته بشه. من معذرت میخوام اگر منظورمو اینقدر رک گفتم، گاهی چاره ای جز رک گویی نیست.


دقت کنید که من اینجا نظرات شخصیم رو میگم و شما میتونید با اونها موافق و یا مخالف باشید. مثلا خانم یاسمن در قسمتی از پیامشون نوشتن:


... مثلا تولدم رفت جز تبریک چیزی بهم نداد.دلم شکست تا حدی که دیگه ازش بدم میومد...


من نمیگم ایشون اشتباه میکنن، من میگم اگر پسری با خصوصیات قبلی من سر راه زندگی ایشون قرار میگرفت (در داستانمون ذکر کردم که روز ولنتاین حتی گل نخریدم)، رابطه مطمئنا به جایی نمیرسید. بنابراین اینقدر این مسئله رو به شانس و اینجور چیزها مربوط نکنید. بله مقداری از مسئله همیشه شانسه، ولی فقط مقداری و نه همش.


با یه پسری آشنا میشین که احساسی نیست، فعلا قصد ازدواج نداره، از شما میخواد که فقط براش صرفا یک دوست باشید و رسما به شما میگه که صرفا دوست بودن به این معنیه که دو نفر هیچ گونه مسئولیتی از نظر احساسی به هم ندارن. تازه پسره قصد داره برای ادامه تحصیل به خارج بره. به همه اینها عدم بهره از زیبایی ظاهری رو هم اضافه کنید. همه اینکارها رو که بکنید تصویری از امیر این وبلاگ دارید وقتی که با نرگس آشنا شد.


خلاصه کلام اینکه، من در این رابطه رشد کردم، بزرگ شدم، و رشد کردن و بزرگ شدن اتفاق نمیفته مگر اینکه هم یه معلم خوب داشته باشی و هم خودت تلاش کنی.


میدونم خیلی از سئوالات بی جواب مونده، ولی لطفا اجازه بدین این بحث تموم بشه و بعد در مورد اون سئوالات صحبت کنیم.


موفق باشید


-امیر



خود شکنی (قسمت سوم و آخر)


مثلا یکبار با دختری آشنا شدم. دختر خیلی خوبی بود، ولی بسیار احساساتی. از همون روزهای اول، یعنی حتی وقتی هنوز یک هفته از دوستی ما نگذشته بود دائم میخواست بدونه که من چقدر دوسش دارم، و خیلی اصرار داشت بدونه که این دوستی به ازدواج ختم میشه یا نه. راستش با شناخت کمی که ازش پیدا کرده بودم میدونستم که اگر این دوستی بیشتر پیش بره و بعد قطع بشه اون خیلی ضربه میخوره و به همین دلیل تصمیم گرفتم تا دوستی رو تموم کنم. البته قبل از اینکه تصمیمو عملی کنم سر یه مسئله حرفمون شد. من میگفتم که آدم باید بگرده تا آدم مناسب خودشو پیدا کنه و اون میگفت پس بفرمایین دخترا رو یکی یکی امتحان کنین تا ببینین که کدوم بهتون میخوره. چند روزی با هم صحبت نکردیم تا اینکه به من زنگ زد و گفت که تو بیمارستانه زیر سرم و تا آخر عمرش منو نمیبخشه.


من وقتی میدیدم یه رابطه امید زیادی برای موفقیت نداره سعی میکردم وقت اون طرف و خودمو تلف نکنم و به هر دو مون این فرصت رو بدم تا فرد دلخواهمون رو پیدا کنیم. خیلی از اوقات هم این طرف مقابل من بود که چنین تصمیمی میگرفت. به همین دلیل من دوستیهای کوتاه مدت زیادی رو تجربه کردم و از اونجایی که این واقعیت رو مخفی نمیکردم از طرف بسیاری لقب "هوسباز" به من داده میشد. اما من از بچگی یاد گرفته بودم که آدم در حالیکه باید به همه پند و اندرزها و حرفها گوش بده و به اونها عمیقا فکر کنه، نباید براش مهم باشه که مردم چی میگن، البته میدونم که شاید برای بعضی از شما ممکنه چنین امکانی براحتی وجود نداشته باشه (مخصوصا برای خانمها).

از طرف دیگه من نه آدمی بودم که دوستی رو برای اون چیزی که اسمشو میزارن "سوء استفاده" (که بنظر من اصلاح بسیار غلطیه و جای بحث داره) شروع کنم و نه یوسف پاکدامن بودم که اعتقاد داشته باشم رابطه از حد حرف زدن و بیرون رفتن نباید فراتر بره مگر اینکه هر دو نفر بنوعی در مسیر ازدواج قرار گرفته باشن.


پسرهایی که با دادن وعده و وعید و با نشان دادن احساسات دروغین سعی در گول زدن طرفشون و دستیابی به مقاصدشون رو دارن، یکسری شیاد هستند. ولی از طرف دیگه، در مواردی هم خانمها هستند که کار رو برای این شیادین راحت میکنن. خانمها خیلی خوب میتونن احساس آقایون رو بفهمن ولی گاهی عمدا چشمهاشونو میبندن تا رویاهاشون خراب نشه و با اینکار خراب شدن رویاهاشون و رویارویی با واقعیت رو فقط کمی عقب میندازن. گرچه متاسفانه مواردی هم وجود داره که حتی با وجود چشمان باز، این اشتباه رخ میده.

بقول وین دایر (Wayne Dyer) این ما هستیم که تعیین میکنیم که دیگران چه رفتاری با ما داشته باشند. چرا این حقیقت ساده که جنس مذکر برای لذت بردن از جنس مخالفش لزوما نیازی به برقراری یک رابطه عاطفی نداره رو نادیده میگیریم. مردها ذاتا تنوع طلبن، و وقتی حاضرن این تنوع طلبی رو کنار بزارن که احساس کنن در قبالش چیزی با ارزشتر رو بدست میارن و من فکر میکنم که تقریبا تمام مردها در جنس مخالف چیزی بسیار فراتر از ارضا نیازهای جنسی رو جستجو میکنن و اونهایی که در این رابطه موفق نمیشن، در بیشتر مواقع به همون لذت کم ارزش بسنده میکنن.

کاش یاد بگیریم تا از شکست در رابطه هامون درس بگیریم، و اون شکست رو فرصتی برای اصلاح خودمون و ساختن رابطه های بهتر و قویتر در آینده ببینیم. زانوی غم بقل کردن و دیگران را گناهکار قلمداد کردن (چه گناهکار باشن چه نباشن) فقط وقت تلف کردنه. منی که این حرفها رو میزنم خودم از این وقتها خیلی تلف کردم و شاگرد خیلی کند ذهنی بودم، ولی بالاخره یاد گرفتم. مطمئنم که خیلی از شما این مسیر رو بسیار سریعتر طی خواهید کرد.

موفق باشید

-امیر