X
تبلیغات
رایتل
دیدار اول

برای دیدن یکی از دوستام که دانشجوی دانشگاه شریف بود رفته بودم دانشگاه شریف. داشتم دنبال ساختمان دانشکده شیمی میگشتم . از یکی دو نفر پرسیدم ولی خوب متوجه نشدم که کجا باید برم . در همین حین امیر که متوجه شده بود من دنبال دانشکده شیمی میگردم از موقعیت استفاده کرد و بطرفم اومد و گفت من دارم سمت دانشکده شیمی و اگه بخواین میتونم راهنماییتون کنم. منهم قبول کردم و رفتیم سمت دانشکده. توی میسر از داخل یه ساختمونی رد شدیم که بعدها فهمیدم اسمش ساختمان ابن سینا است. توی اون ساختمون یکسری دانشجوها رو دیدم که داشتند جزوه کپی میکردند. منهم  قرار بود دوستمو حدود ساعت ۱۲:۰۰ ظهر ببینم ولی من زود رسیده بودم. بنابراین فکر کردم در این فاصله میتونم از یکی از جزوه های کنکور که همراهم بود و باید به صاحبش برمیگردوندم  کپی بگیرم. به امیر گفتم : دانشکده شیمی خیلی از اینجا فاصله داره و او گفت نه از این در که برید بیرون و یه کم سمت چپ برید ساختمون دانشکده رو میبینید. منهم تشکر کردم و گفتم خیلی ممنون ، من باید چند تا جزوه اینجا کپی بگیرم، بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. این حرف هم یه جوری زدم که یعنی شما رو بخیر و ما رو به سلامت.
لبخندی رضایت آمیزی زد و گفت باید کارت دانشجویی اینجا رو داشته باشید تا بتونید کپی بگیرید، اگه اجازه بدید من براتون کپی میگیرم. منهم برای اینکه خودمو از تک و تا ننداخته باشم قبول کردم. دست کردم توی کیفم و جزوه ها رو به امیر دادم. اونهم ازشون کپی گرفت و موقع پس دادن کپی ها یک کاغذ کوچیک که شماره تلفنشو روش نوشته بود بهم داد و گفت خوشحال میشم که با هم بیشتر آشنا بشیم. من اون موقعها فقط فکر درس و کنکور و اینجور
چیزها بودم و اصولاْ دختری نبودم که اهل دوست پسر گرفتن باشم. بنابراین  جزوه ها رو گذاشتم توی کیفم و کاغذی رو که شماره تلفن توش نوشته بود رو بطرفش گرفتم و گفتم:
خیلی عذر میخوام. ولی من به شما زنگ نمیزنم.
امیر گفت : حالا اگه اشکالی نداره یه چند روزی شماره پیشتون باشه و اگر نظرتون عوض شد خوشحال میشم با هم صحبت کنیم.
منهم گفتم: بسیار خوب، اینقدر هول بودم که زودتر خداحافظی کنم و برم که اصلاْ یادم رفت پول کپی ها رو به امیر بدم. وقتی که یادم افتاد دیگه امیر رفته بود.خلاصه دوستمو دیدم و داشتیم با هم بر میگشتیم که من پرسیدم
-چرا از اینور داری برمیگردی؟
دوستم گفت : پس از کجا باید برگردیم؟
منهم اون راهی رو که اومده بودم رو بهش نشون دادم و گفتم از اون طرف
دوستم گفت: تو از اونور اومدی ؟!! تو که دانشگاه رو طواف کردی تا به دانشکده ما برسی. همونجا بود که فهمیدم امیر منو دور دانشگاه چرخونده بود تا دانشکده شیمی رو نشونم بده.

سلام
سلام به همه
من (نرگس) و امیر تصمیم گرفتیم تا اتفاقاتی رو که از روز اول آشناییمون تا حالا برامون اتفاق افتاده رو اینجا بنویسیم. ما که از این اتفاقات تلخ و شیرین کلی چیز یاد گرفتیم و بقول معروف بزرگ شدیم. بعضی از این اتفاقات رو از زبون من خواهید شنید و بعضیهاشو از زبون امیر. امیدوارم برای شما حداقل ارزش خوندن رو داشته باشه

شاد و خندان باشید

نرگس و امیر
<<    1       ...       55       56       57       58       59