X
تبلیغات
رایتل
مونیخ

سلام به همه،


اول از همه ببخشید که اینقدر دیر شد و دلیلش در قسمت آخر سفرنامه خواهم نوشت. من در سال 10 روز مرخصی دارم، شرکت هم آخر سال (میلادی) یک هفته تعطیله و بنابراین تنها وقتی که میتونم یه مسافرت چند هفته ای برم آخر سال میلادیه.


اینبار تصمیم گرفتم که چند روزی اروپا بمونم تا هم اروپا رو دیده باشم و هم اینکه اینطوری جت لگ (به هم خوردگی ساعت در سفرهای بلند) کمتر میشه. 3 تا دوست دارم که برادرند و دو رگه، پدرشون ایرانیه و مادرشون آلمانی. زمانی که در ایران بودم، ایران زندگی میکردند و بعد از اینکه من به آمریکا رفتم، اونها هم رفتند آلمان، شهر مونیخ.



ظهر جمعه رسیدم مونیخ و برادر کوچیکه (که 40 سالشه) با مادرش اومدن فرودگاه دنبالم. چند روز قبلش تو مونیخ یه برف حسابی اومده بود و همه جا رو سفید کرده بود. همگی برای ناهار دور هم جمع شدیم، برادر بزرگه زن ایرانی داره و جاتون خالی ناهار یک غذای ایرانی اصیل خوردیم.



مونیخ جاهای دیدنی زیاد داره، بافت شهری مونیخ هم بنظرم خیلی به تهران شبیه، البته در مقایسه با جایی که من زندگی میکنم. جاهای قدیمی و سنتی هم خیلی زیاد داره، خونه دوستم نزدیک اداره پلیس بود و سالها قبل هیتلر از بالکن همون ساختمون سخنرانی میکرده.



استادیوم بایرن-مونیخ رو هم از بیرون دیدم، خیلی قشنگه. اونجا که بودم بایرن-مونیخ بازی داشت که ما فرصت نکردیم بریم.



دانشگاه مونیخ رو دیدم که خیلی زیبا بود، و کلی هم مراکز خرید. با اینکه هوا خیلی سرد بود، ولی ادمها رو زیاد بیرون میدیدی. مردم مونیخ، و کلا آلمان، علاقه مفرطی به آب-هویج دارن، یعنی یه نوشیدنی دارن که زرد رنگ و بعضی اوقات نارنجی رنگه و دائم میخورن و میگن آدمو گرم میکنه! مثل آب هویج هم روش کف میکنه، فقط مزه آب هویج نمیده. لیوانهای کوچیکش نیم لیتریه، و بیشتر لیوانها یک لیتری. مونیخ در استان باواریا واقع شده و مدرمش خیلی به نوشیدنی و غذاشون مینازن و البته حق هم دارن. ما هم کلی غذای باواریایی خوردیم.



تو خیلی از رستورانها هم افرادی که تو رستوران کار میکنن لباسهای سنتی چند صد سال قبل رو میپوشن که در نوع خودش خیلی جالبه. بعد از خوردن مقدار معتنابهی آب هویج (یعنی 2 لیتر)، رفتیم یه جایی که یه زمین بزرگ و مسطح بود، پر از دکه های کوچک چوبی که هر چی دلت میخواست میفروختن. بعد از کلی راه رفتن، دوباره تشنمون شد و دوستم گفت میره چایی بگیره، چایی؟ رفت و با چند تا لیوان چای داغ برگشت، مثل لیوانهای 250 سی سی خودمون، فقط نمیدونم چی توی چایی شون بود که اگر روش فندک میگرفتی، آتیش میگرفت!



دو لیوان چایی خوردم، بعد احساس کردم که باید ورزش کنم، یه تپه کوچیک بود که بچه با لژ از روش سر میخوردن میومدن پایین رو برف، من تصمیم گرفتم که مسیر رو بر عکس بدوم بالا، هر دفعه تا وسطش میرفتم و بعد لیز میخوردم میومدم پایین، عین کارتونا. دفعه آخر حتی چنگ زدم تو برف که شاید لیز نخورم، ولی نشد و کلی باعث طیب خاطر جمعیت حاضر شدم. 


روزی که پرواز داشتم به تهران، تمام اروپا طوفان شد و پروازمو از دست دادم، باید میرفتم فرانکفورت و از فرانکفورت به تهران، مجبور شدم اون شب رو هم بمونم. فرداش هم پرواز کنسل شد و من مجبور شدم با قطار برم فرانکفورت. تو قطار هم یک بنده خدایی کنارم نشسته بود که بقول حافظ یک ترک شیرازی ولی از نوع مونیخی بود، کلی هم گپ زدیم، خلاصه که سفر نزدیک بود یه روز دیگه عقب بیفته. عکسشم میخواستم بزارم اینجا، ولی خب بعدا تصمیم گرفتم این کار رو نکنم.


ساعت 2 صبح رسیدم تهران، سر مزر مامور پاسپورتم رو مهر زد و با سر اشاره کرد که میتونم برم (این جمله رو یادتون باشه). رسیدم خونه و بعد از دیدن خانواده دیدم که به به ببین کی اینجاست، از بوش فهمیدم که عزیزمه، اینقدر خوشحال شدم که میخواستم بخورمش و البته خوردمش، کله پاچه توپی بود.


یه نکته ای که یادم رفت بگم اینه که شنیده بودم در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود نداره، و اینو با چشم خودم دیدم. فکر کنید دوستم داشت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت میرفت و ما تازه در خط دوم میرفتیم، چون ماشینهایی بودند که با سرعت از بقلمون رد میشدند


ادامه دارد....


شاد و سربلند باشید


-امیر

تهران

سلام


مدتیه که ننوشتم و دلیل اصلیش این بود که ایران بودم و خیلی فرصت وبلاگ نویسی نبود. سفری بسیار خوب بود، بقول معروف دو-هوا شدم و دلم نمیخواست برگردم. دوستان قدیمی و جدید سنگ تموم گذاشتن که از همشون بشدت ممنونم و به همشون یه تشکر حسابی بدهکارم. بزودی سفرنامه رو مینویسم. 


شاد و سربلند باشید


-امیر

چه شد (قسمت چهارم)

سلام،


مطلبی رو که فراموش کردم ذکر کنم اینه که نرگس هم قبل از ازدواج و همچنین در چند سال گذشته، با مشکل افسردگی دست بگریبان بوده و هست. متاسفانه مشاوره و داروهای تجویز شده توسط پزشک، که هنوز هم مصرف اونها ادامه داره، تا بحال که اثر خاصی نداشته.



اول از همه ببخشید که اینقدر دیر شد. برای نوشتن یه پست باید حسابی روش فکر کنم و متمرکز بشم و چند ساعتی وقت بزارم، که در شرایط موجود من پیدا کردن چند ساعت وقت آزاد کمی مشکله، ولی از اون مشکلتر تمرکز کردنه. 


به هر حال، یکی از مواردی که بکرات در پیامها ذکر شد این حقیقته که نرگس نمینویسه و اینکار در واقع تنها به قاضی رفتنه. این ایراد کاملا وارده ولی از طرفی کاریش نمیشه کرد. در تمام این سالها، من همیشه از نرگس میخواستم که بنویسه و نرگس همیشه امتناع میکرد. بعد از این جریانات هم، نرگس حتی نمیخواست با من صحبت کنه چه برسه به اینکه بخواد تو وبلاگ بنویسه. مدت کوتاهی بعد از اینکه گفت که نمیدونه میخواد تو این زندگی باشه یا نه، گفت که زمان میخواد تا فکر کنه، 5 هفته رفت ایران، وقتی برگشت، هیچ حرف جدیدی نداشت، اصلا تمایلی به بحث کردن نداشت، وقتی میپرسیدم: خوب 5 هفته رفتی فکر کنی، نتیجه؟ با سردی تمام جواب میداد: "نتیجه اینه که ما باید از هم جدا بشیم". تو چنین شرایطی یا من اصلا نباید تو این وبلاگ بنویسم، یا اینکه بنویسم و تلام تلاشمو بکنم که جانبدارانه ننویسم. 


من احساس میکنم نرگس، حداقل از زمانی که من شناختمش، هیچ وقت آدم پر شور و حالی نبود. همیشه یه جورایی مثل یه خواهر روحانی بود، مهربون، به فکر دیگران، بی توجه به مادیات و در عین حال بی شور و هیجان. این مثال چیزیه که نرگس برام تعریف کرد:


"پدرم همیشه از سفر برام هدیه های گران قیمت میاورد. طوری که حتی یکبار از مدرسه مادرم رو خواستند و به مادرم گفتند به دخترتون بگین جامدادی های گران قیمت و یا وسائل گران قیمت دیگه با خودش به مدرسه نیاره، بچه های دیگه دلشون میخواد و این مسئله مشکل بوجود میاره. من چیزهایی رو داشتم که آرزوی هر دختری بود، ولی هیچ وقت برای داشتنشون خوشحال نبودم و وقتی پدرم برام هدیه میاورد اصلا ذوق نمیکردم و خوشحال نمیشدم."


یا مثلا 9 سال پیش وقتی بعد از کلی ماجرا رفتم ایران برای عروسی، هیچ وقت اون صحنه تو فرودگاه رو یادم نمیره، وقتی از دور نرگس رو دیدم، به طرفش دویدم، ولی نرگس حتی یک قدم هم برنداشت، یه خنده بی روح روی لبهاش بود و برقی هم تو چشمهاش نبود. من چند بار این مسئله رو از نرگس پرسیدم و نرگس همیشه میگفت من نمیتونستم جلوی فامیلهامون بقلت کنم و ببوسمت. دوستم اومده بود استقبالم، پرسیدم ماشینت کجاست؟ گفت همین نزدیکها، سریع با همه سلام و علیک کردم و به دوستم اشاره کردم و دست نرگسو گرفتم و سه نفری رفتیم سمت ماشین دوستم. نرگس و من نشستیم عقب، بعد یه فکری به سرم زد، کلید ماشینو رو از دوستم گرفتم و بهش گفتم با پدرم بیاد، پدرم کلی نگران شد، گفت الان کمیته شما رو میگیره، منم گفتم پدر جان نگران نباش و گاز دادم و با نرگس سریع دور شدم، باز هم نه هیجانی بود و نه برقی در چشمها، حتی وقتی رفتم تو یه کوچه فرعی و ماشینو نگه داشتم. من همه اینها رو گذاشتم به حساب هیجان زیاد نرگس! 



خوب که نگاه میکنم میبینم تمام این 9 سال به همین منوال بوده، فقط جامدادی تبدیل شد به ماشین. فکر کن بری سر کار، اول از همه قرض و قوله هاتو بدی، بعدش بری یه ماشین نو بخری برای زنت. نرگس حتی برای تحویل گرفتن ماشین با من نیومد، قبل از خریدن ماشین، حتی نیومد با ماشین یه دور بزنه ببینه خوشش میاد یا نه، و وقتی ماشین رو آوردم خونه و تحویلش دادم، نه از ذوق و شوق خبری بود و نه از یه تشکر درست و حسابی. دائم هم اصرار میکرد که همون ماشین کهنه براش خوبه و نیازی به یه ماشین نو نداره. در واقع در تمام این 9 سال، تنها باری که میشد گفت نرگس خوشحاله، وقتی بود که رشته داروسازی قبول شد. 


از طرف دیگه، هر مسئله کوچکی کافی بود که ناراحتش کنه، حتی مسائلی که هنوز اتفاق نیفتاده بود. به دلایلی که ذکرشو صحیح نمیدونم، لازم شد که بره دکتر و آزمایش بده، مسئله خیلی کوچکتر از اونی بود که بخواین فکرشو بکنید. دیگه روزگارش سیاه شده بود، دائم میگفتم: "اینقدر نگران نباش، دکتر فقط گفته چند تا آزمایش بده، بزار نتیجه آزمایشها میاد، بعد نگران بشو" و نرگس در جوابم گفت: "من میدونم اگه چیزیم باشه، اولین کسی که میندازه دور تویی" 


یه بار اومدم خونه دیدم نرگس بقض کرده، بقلش کردم و بوسیدمش و پرسیدم چیزی شده؟ واقعا نگران شده بودم. تا اومد حرف بزنه بقضش ترکید و سیر گریه کرد. گذاشتم گریه اش تموم بشه و بعد پرسیدم چی شده؟ نرگس گفت: "اگر خواهرم یه ازدواج بد بکنه چی؟"، مدتها ناراحت این بود که نکنه خواهرش یه ازدواج بد بکنه. جوری ناراحت بود که تا مدتی میشد این ناراحتی رو بوضوح احساس کرد. من همیشه باهاش شوخی میکردم و میگفتم تو اصلا دنبال اینی که برای یه چیزی ناراحت باشی و روز خودتو سیاه کنی. 


متاسفانه من احساس میکنم نرگس با مفهوم شاد بودن و شاد زیستن بطور کلی مشکل داره، و به طَبَع اون با مفهوم عشق به جنس مخالف. بقول یکی که میگفت: "بعضیها خوشبخت بودن رو بلد نیستند". یه بار از نرگس پرسیدم: خونه بابات که خوشحال نبودی، خونه شوهر مادرت که خوشحال نبودی، یکسالی که بعد از ازدواج با پدر و مادرم زندگی کردی خوشحال نبودی، تو زندگی با من، چه وقتی که دانشچو بودیم و بی پول، چه وقتی که وضعمون یه سرو سامانی گرفت و کارت سبز گرفتیم، خوشحال نبودی، الان هم که از زندگی من رفتی بیرون که خوشحال نیستی. چی باید پیش بیاد و زندگیت چه شکلی باید باشه تا خوشحال باشی؟ و نرگس جوابی برای سئوالم نداشت. 


پست قبلی، پیش زمینه ای بود برای این پست. علاوه بر موارد ذکر شده در بالا، من احساس میکنم دید نرگس به ازدواج با من، چیزیه شبیه دید من نسبت به کارم بود، مخصوصا قبل از اینکه کارت سبز بگیرم.

شاد و سربلند باشید،


-امیر

<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       59    >>