X
تبلیغات
رایتل
چه شد؟ (قسمت دوم)

سلام،


قبل از هر چیز این رو بگم که من راستش خودم هم برام خیلی روشن نیست که مشکل چی بود. یعنی بنوعی میدونم که مشکل چی بود، ولی چرا اینطوری شد رو دقیقا نمیدونم، مثل اینکه یک آدم سالم ناگهان سکته کنه و بمیره و دکترا فقط میتونن حدس بزنن که عاملش چی بوده و چیکار میشد کرد.



مسئله اینه که شما میتونید یک نفر رو خیلی دوست داشته باشید، خیلی فداکاری کنید و هر چی که از دستتون بر میاد برای یک نفر انجام بدید. اما همه اینها جای احساس خاصی که بین دو جنس مخالف برقرار میشه رو نمیگیره. خیلی خوبه که همسر آدم، دوست آدم باشه، ولی اول باید همسر آدم باشه. مشکل اصلی اینجاست که اون احساس خاصی که یک زن نسبت به یک مرد داره رو، نرگس هیچ وقت به من نداشت، و من تا همین اواخر تقریبا در تاریکی مطلق نگه داشته شده بودم و خبری از این مسئله نداشتم. اونایی که متاهل هستند فکر کنم حرف منو بهتر بفهمند، از شما متاهلها میپرسم، آیا تُن (tone) صدایی که با اون همسرتونو صدا میکنید، فقط متعلق به همسرتون نیست؟ 


بعبارتی، من احساس میکنم، علاقه نرگس به من هیچوقت از حد دوستی فراتر نرفت. چرا؟ این سئوالیه که جواب دادن بهش خیلی سخته و احتمالا پستهای آینده به جواب همین یک سئوال تخصیص خواهد یافت. خودتونو بزارید جای نرگس، با کسی دارید زندگی میکنید که قانونا و رسما شوهرتونه، ولی شما هیچ احساس خاصی (دوباره منظورم احساس بین دو جنس مخالفه) به اون آدم ندارید، احساس نمیکنید که اون مرد زندگی شماست، دوست ندارید از اون آدم بچه داشته باشید، احساس میکنید اون فقط دوست شماست، و این واقعیت که میدونید دیوانه وار عاشقتونه فقط مسئله رو دشوارتر میکنه. بالاخره یه روز تحملتون تموم میشه و میزارید میرید. یه نفر هر چقدر هم که آدم خوبی باشه (یک آدم خیلی خوب با جنس مخالف رو در نظر بگیرید)، شما ممکنه هیچ وقت اون احساس خاص رو بهش پیدا نکنید. بنابراین این حرف که در وبلاگ و دور و برم میشنوم که "تو که همه کار براش کردی، پس چرا اون احساس رو بهت نداشت؟" از نظر من کلا سئوال غلطیه، دل آدمیزاده، کامپیوتر که نیست، دو دو تا چهارتا هم حالیش نمیشه.



این مسئله برای من خیلی دردناک بود، مادر نرگس میگفت امیر مثل یه ماهی زنده میمونه که انداخته باشیش تو روغن داغ. اما مسئله برای نرگس هم ساده نیست، تو این کشور غریب، بدون حامی و پناه، با این بار وجدانی که ضربه مهلکی به بهترین دوستش زده (دوستی که همیشه حامی و پناهگاهش بوده)، تنها و بدون درآمد قابل توجه، بدون اینکه یه نفر باشه که نوازشش کنه و هزار و یک مشکل دیگه. خیلی سخته، خیلی سخت تر از اونی که خیلیها ممکنه تصور کنن. اما مگه نرگس نمیدونست چنین چیزی در انتظارشه؟ اینها رو میدونست و از زندگی من رفت بیرون، پس حتما یه چیزی خیلی عذابش میداده. اگه نرگس رفته بود سراغ یکی دیگه، و شرایط زندگیش بهتر شده بود، میشد مسئله رو طور دیگه ای نگاه کرد، اما تا جایی که من میدونم صحبت از کس دیگه ای نیست. این یعنی فاجعه.



اجازه بدید یک مثال براتون بزنم، بنظرتون آیا امکان داره یه آدم با عقل کاملا سالم و بدون هیچ مشکل روانی، خودشو از طبقه 90 یه ساختمون پرت کنه بیرون؟ معلومه که میشه، اگه احساس کنه این تنها راه نجاتشه این کار رو میکنه، مثل آدمهایی تو یازده سپتامبر وقتی ساختمون آتیش گرفت و داشت میریخت خودشونو از طبقه 90 ساختمون به پایین پرت کردند. 


من همیشه گفتم، برای من همیشه ارزش اول در زندگی عشق بوده، بعد تفکر، و بعد آرامش. یه زمانی فکر میکردم هر سه تا رو دارم، الان که از عشق و آرامش خبری نیست، تا یه مدت قبل که تفکر هم رفته بود مرخصی که خوشبختانه ظاهرا مدتیه برگشته. بنابراین برای آدمی مثل من، داشتن یک همسر خوب که بتونه عشق و آرامش رو به زندگیم بیاره، ارزشش از هر چی که فکر کنید بیشتره. برای همین، اتفاقی که افتاده، برای من حکم یک فاجعه رو داره. 


حالا من هدفی که اینجا دارم، تحلیل این فاجعه است، تحلیلی مسلما برای من مفید خواهد بود و شاید برای شما هم مفید باشه. فاجعه تو زندگی هر کسی ممکنه پیش بیاد، اما این تصمیم با ماست که دوباره از ریشه، قویتر از قبل، رشد کنیم، یا اینکه مثل یه درخت صاعقه زده چند سالی رو بگذرونیم و جان به جان آفرین تقدیم کنیم. 


جای محکوم کردن، از همدیگه یاد بگیریم و راه حل ارائه بدیم. 


منتظر نقد و بررسیهای سازنده شما هستم،  


-امیر