X
تبلیغات
رایتل
چه شد؟ (قسمت اول)

سلام،


متاسفانه نرگس و من به جایی رسیدیم که من هیچوقت حتی در تصورم نمیگنجید. واقعیتی غیر قابل انکار و بشدت تلخ. اما سئوال اینجاست که چرا؟ اون همه عشق و محبت چی شد؟ 


شاید باورش براتون سخت باشه، ولی من هنوز خودم هم دقیقا نمیدونم، فقط میتونم حدس بزنم. وقتی پست "حرفهای آخر" رو نوشتم، نرگس از من رنجید و به من گفت: "خیلی یکطرفه نوشتی". ازش خواستم که اونهم بیاد و حرفهاش رو بزنه و همونطور که در این چند سال نه حرفهاش رو به من گفت و نه در این وبلاگ (به جز موارد بسیار معدود) نوشت، اینبار هم سکوت اختیار کرد.
کار خیلی سختیه، برای هر جمله ای که بخوام بنویسم باید نکات متعددی رو در ذهن نگهدارم، از طرفی یکسری مسائل خصوصیه و بنظر من بهتره در محیطی مثل وبلاگ مطرح نشه، از طرف دیگه چون اینجا فقط من مینویسم، این باور ممکنه پیش بیاد که این کار یک طرفه رفتن به قاضیه، و نکات کوچک و بزرگ دیگه. 


فقط از شما خواهش میکنم که قبل از خواندن پستهایی که در آینده خواهم نوشت نکات زیر رو در نظر داشته باشید:
1- من به هیچ وجه قصد خراب کردن نرگس و خوب جلوه دادن خودم رو ندارم.
2- همونطور که تا اینجای کار روشم بوده، سعی میکنم بیشتر واقعیتها رو ذکر کنم، کمتر نتیجه گیری کنم و نتیجه گیری رو به عهده شما بزارم.
3- اینجا هدف تنها و تنها اینه که یک تجربه واقعی در خدمت شما قرار بگیره، بنابراین اکیدا خواهش میکنم در پیامهاتون از حمله به شخصیت نرگس پرهیز کنید، بیاین بحث کنیم و از همدیگه یاد بگیریم،
4- این رو در نظر بگیرید که من دستم در نوشتن خیلی باز نیست، لطفا این نکته رو در نظر بگیرید.


از همه اونهایی که از طرق مختلف تو این مدت جویای حال بودند کمال تشکر را دارم. هر چند این واقعه ناگوار بود، اما سودهایی هم داشت، فهمیدم که چقدر مردم را کم میشناسم.
فهمیدم در یک قدمیم آدمهایی هستند که آنچه از دستم بر میامد را برای کمک در اختیارشان گذاشتم، همانهایی که بارها و بارها گفتند که منتظر روزی هستند که بتوانند جبران کنند، همانهایی که میگفتند محبتهایت را هیچوقت فراموش نخواهیم کرد، و اغلب آنها همانهایی بودند که با اینکه میدانستند در چه حال و اوضایی هستم، حتی بخودشان زحمت ندادنند حالم را بپرسند. 


فهمیدم میتوان دوستانی داشت که ادعایی در دوستی ندارند، دینی هم بتو ندارند، اما وقتی تو را در این حال میبینند، آغوششان را برویت باز میکنند، تا بحال فسنجان نپخته اند، اما برای اینکه خوشحالت کنند برایت فسنجان میپزند و آن فسنجان جا نیفتاده که فقط اسمش فسنجان است، میشود خوشمزه ترین فسنجانی که در عمرت خورده ای. از چند کوچه آن طرف تر، از چند شهر آن طرف تر و حتی از آنسوی دنیا، از اصفهان، برایت تا میتوانند انرژی مثبت میفرستند و بتو میگویند که تنها نیستی و تو فکر میکنی که دنیا هنوز هم پر از زیبایی است. حتی گاهی روبرویت می ایستند و وقتی احساس میکنند داری ضعف نشان میدهی، رو در رو بتو میگویند: "بهتر است این بچه بازی (غمگین بودن) را زودتر تمام کنی". 


شاد و سربلند باشید
-امیر