X
تبلیغات
رایتل
بار سوم

دوران کودکیم در یک خانه وبلایی نسبتا بزرگ در شمال تهران گذشت. پدرم مدیر عامل یکی از شرکتهای دولتی بود و مادرم پزشک و من عملا تک فرزند. حیاطمان چمن زیبایی داشت و آنقدر جا داشت که من و دوستم در آن فوتبال بازی میکردیم. در آن حیاط هر کدام یکی از ستاره های فوتبال میشدیم و جام جهانی کوچک خودمان را داشتیم و با توپ چرمی بیرحمانه شاخه های گلهای رز که پدرم در حیاط کاشته بود و بدقت از آنها نگهداری میکرد را میشکستیم. قبل از انقلاب وضعمان خیلی خوب بود، طوری که پدرم هر چهار سال یک ماشین نو میخرید و در خانه مستخدم داشتیم. وقتی سر و صدای انقلاب بلند شد، پدرم پر از شور بود. در تظاهرات شرکت میکرد، یادم میاید وقتی خیلی کوچک بودم، روزی با پدرم داشتیم جایی میرفتیم و پدرم گروهی را میبیند که مشغول راه پیمایی بودند. ماشین را پارک کرد و مرا در ماشین تنها گذاشت و به خیل تظاهر کنندگان پیوست. چند دقیقه بعد فقط صدای گلوله بود و مردمی که به هر سو میدویدند. آنروز اولین باری بود که از خودم پرسیدم آیا پدرم را دوباره خواهم دید؟

انقلاب شد و مدتی کوتاهی بعد از آن حداقل برای پدرم روشن شد که آن همه شور و هیجان و شعارها و امیدها، فقط یک سراب بود. پدرم تقاضای بازنشستگی کرد و کار دیگری را شروع کرد. پدرم زیاد سیگار میکشید، روزهای معمولی یک پاکت و روزهای بد بیشتر. آنهم سیگار وینستون. وقتی پدرم 50 ساله شد من 10 سالم بود. پدرم برای چکاپ نزد یکی از دوستانمان که متخصص ریه بود میرود. دوست پدرم از پدرم میپرسد "پسرتو دوست داری؟" و پدرم جواب مثبت میدهد و دوستش میگوید" اگه دوسش داری باید زنده بمونی تا بتونی حمایتش کنی و اگه سیگار رو ترک نکنی زیاد زنده نمیمونی". از انروز به بعد پدرم حتی یک سیگار هم نکشیده. مدتی بعد پدرم دچار عارضه دیسک کمر شد. بدلیل اینکه سن پدرم کمی زیاد بود دکترها سعی میکردند تا جای ممکن از عمل جراحی پرهیز کنند. فیزیوتراپی و استراحت کمکی به قضیه نکرد و کار به جایی رسید که پدرم به هیچ وجه نمیتوانست پای راستش را حرکت دهد و نشستن روی صندلی برایش مقدور نبود. مجبور بود 24 ساعت در رختخواب باشد و بالاخره قرار شد که پدرم برای عمل دیسک کمر به بیمارستان برود.

آنروزها همه خیلی نگران بودیم. دکتر پدرم دائم به من میگفت جای نگرانی نیست، ولی من که آنزمان بیشتر از بیست و چند سالم بود میدانستم که عمل دیسک کمر برای یک آدم 65 ساله چندان هم بی خطر نیست. اگر خطر نداشت که مدتها پیش پدرم را عمل میکردند. قبل از اینکه پدرم به اطاق عمل ببرند، پدرم چکهای سفید امضا به مادرم داد و برگه های وکالت را امضا کرد و به مادرم داد. دیگر مطمئن شده بودم که خطر جدی است. چشمهای نگران مادرم و دکتر پدرم گواهی میداد که نگرانیم بیهوده نیست. پدرم را به اطاق عمل بردند، عمل سه ساعت و نیم طول کشید و من برای بار دوم از خودم پرسیدم که آیا پدرم را دوباره خواهم دید؟

 

پدرم در عین حالی که بسیار مهربان بود، در جای خودش هم حساب ادم را میرسید. هیچ وقت تنبیهاتش بدنی نبود ولی گاهی کار بجایی میرسید که آرزو میکردم پدرم کشیده ای به صورتم بزند تا بار گناهم سبکتر شود. هر وقت بهانه میگرفتم و گریه میکردم، پدرم مرا به داخل دستشویی میبرد و میگفت اینجا بمان و تا دلت میخواهد گریه گن. هروقت که بهانه میگرفتم و غذا نمیخوردم میگفت: میخوای نخور، میتونی گرسنه بمونی. وقتی داشتم کنکور میدادم گفت اگر شهرستان قبول شدی، فکر اینکه من برات خونه بگیرم و خرجتو بدم از سرت بیرون کن، بشین درستو بخون تا همین تهران قبول شی. اینکه آدم هم مهربون باشه و هم بموقع سخت گیر کاری بود که پدرم درش استاد بود. امروز 7 سال از آخرین باری که پدرم را دیدم میگذرد و من برای بار سوم از خودم میپرسم: آیا پدرم را دوباره خواهم دید؟

-امیر