X
تبلیغات
رایتل
بی تو

در زندگی همیشه محتاط بوده ام. همیشه درجه احتیاطم را برای تصمیمهای بزرگتر بالاتر میبرم. کاری که همه ما کم و بیش میکنیم. وقتی که داشتم رشته دانشگاهیم را انتخاب میکردم، وقتی که عزم سفر کردم و خلاصه هر وقت که داشتم تصمیم بزرگی میگرفتم در لحظات آخر نوعی اضطراب و دلشوره بر من چیره میشد. احساسی که همه ما کم و بیش تجربه کرده ایم.

نمیدانم تو چه بودی که از این قاعده مستثنی شدی. آن زمان که سر سفره عقد بعله میگفتم و آن دفترچه را امضا میکردم نه صدایم لرزید و نه دستم. نه دلشوره ای بود و نه اضطرابی. آرامِ آرامِ آرام.

ارزشهای زندگیم همیشه به ترتیب عشق، تفکر و آرامش بوده اند. بدون تو، فقط تفکر را داشتم آنهم نه چندان و با تو عشق و آرامش را. اگر قرار باشد فردا بمیرم ناراحت نخواهم بود که زندگی نکرده ام، من در این چند سال زندگی با تو باندازه صدها سال شاد زیسته ام.

یکروز داشتم فکر میکردم اگر نباشی چه خواهم کرد. منِ عاطفی و منِ منطقی ام به بحث نشستند.

منِ عاطفی گفت: همه چیز را از بین میبرم، هر چیز که نشانی از او داشته باشد. چون میدانم تحمل اینکه چیزی که نشانی از او هست باشد و خودش نباشد برایم غیر ممکن است. تمام وسائل و لباسها را، و هر چه نشانی از من و او داشته باشد باید برود. میروم گم میشوم در جایی دور تا دیگر هیچ کس نداند که من که هستم و او که بود.

منِ منطقی گفت: خودت چه؟ خودت نشانی از اون نیستی؟