X
تبلیغات
رایتل
دانشگاه و زندگی مشترک (قسمت آخر)

..

ادامه از قسمت قبل

 

بعد از اینکه رضا رفت امیر اومد که بخوابه. گفتم که میخوام باهاش حرف بزنم و امیر گفت که خسته است و میخواد بخوابه، اما من اصرار کردم و خلاصه قبول کرد. راستش تا حالا امیر رو اینطوری ندیده بودم و یه کمی ترسیده بودم اما نمیدونم از چی. ازش پرسیدم که دلیل این بد اخلاقیهاش چیه؟ و امیر اولش طفره میرفت و دائم بهونه میاورد که خستس. اما بالاخره گفت که از این ناراحته که من ترجیح دادم که شب بعد از امتحاناتمو که شب خوشحالی و راحت شدن از درس هست رو با دوستام بگذرونم تا با اون و گفت که بهش نگفتم که با ما بیاد و پیتزا بخوره. گفتم : من که ازت چند بار پرسیدم که میای یا نه؟ و امیر گفت: نه، تعارف کردی، ببین نرگس، قبول کن که خیلی دلت نمیخواست که من باهاتون باشم امشب. دوستام یکیشون پسر بود و یکیشون دختر، بنابراین امیر اگه میومد تنها نبود. گفتم: آخه دفعه قبل هم که میخواستیم بریم پیتزا بخوریم، ترجیح دادی با دوستت بری ورزش. امیر گفت: اصلا میدونی چیه؟ تو دیگه مثل اون وقتهایی که تازه از ایران اومده بودی دلت نمیخواد همه جا من باهات باشم. گفتم: عزیزم خوب آخه الان هر کدوم دوستهای خودمون رو هم داریم و دیگه خیلی تنها نیستیم و بهش یاد آوری کردم که هفته قبلش خودش با دوستش شام دو نفری رفتند بیرون و وقتی من ازش پرسیدم که من هم میتونم بیام یا نه، گفت که تا تو برسی دیر میشه و ما دیگه باید غذا رو سفارش بدیم. من هم نرفتم چون دیدم ترجیح میده که با دوستش تنها باشه. اما من اصلا ناراحت نشدم. به امیر گفتم: امشب معلوم نبود که چه ساعتی دقیقا میریم و اگه میومدی باید دو ماشینه برمیگشتیم، برای همین اصرار نکردم. حتی بعد از تموم شدن امتحان باز هم ازت پرسیدم که میخوای بیای یا نه که تو گفتی میخوای با رضا باشی. در آخر بحث هم گفتم: مثل همیشه و بیشتر از همیشه دوست دارم و جات همیشه تو قلب من محفوظه. ازت میخوام که جایگاه خودتو با دوستام و یا هیچ کس دیگه ای مقایسه نکنی. هیچکس تو دنیا نیست که به تو ارجحیت داشته باشه و من بیشتر از تو بخوامش و

دوسش داشته باشم جز خدا.

..

من احساس میکنم با اتفاقاتی که اونشب افتاد و با توجه به مسائلی که در طول ترم تحصیلی گذشت، این شبهه برای امیر بوجود که برای من کم کم تو زندگی ما یه چیزی مهمتر از زندگی زناشویی داره رشد میکنه. امیر میگفت آدم هر چقدر هم که خسته باشه و سرش شلوغ باشه، بازهم میتونه جوری رفتار کنه که این شبهه برای طرفش پیش نیاد. البته به قبل که نگاه میکنم زمانی رو یادم میاد که امیر صبحها که من خواب بودم از خونه میرفت و شبها بعد از ساعت 11 میومد. اما هیچوقت این احساس رو به من نداد که کارش براش مهمتر از منه. خلاصه اینکه مسئله به خیر و خوشی تموم شد و ما عاشقای تازه کار یه درس دیگه یاد گرفتیم. فکر کنم ترم بعدی با توجه به این تجربه برامون راحتتر بگذره. نظر شما چیه؟

 

توضیحات اضافه نوشته شده توسط امیر:

راستش وقتی نرگس نوشته های بالا رو نوشت با هم کلی صحبت کردم. همه چیز رو نرگس خیلی خوب توضیح داده فقط یه نکته رو میخواستم بگم. اونشب که من با دوستم رفتم بیرون احساس کردم که دوستم اگه نرگس بیاد راحت نخواهد بود. دوستم مدتیه که اومده آمریکا و شرایطتش طوریه که خیلی تنهاست و من میخواستم اونشب بهش خوش بگذره. البته منم احساس میکنم که چون اولین باری بود که با چنین شرایطی مواجه میشدم، کمی تند برخورد کردم و نباید اونطور با نرگس صحبت میکردم مخصوصا اینکه دوستم هم خونمون بود. از قدیم گفتن زن و شوهر هر مشکلی دارن باید بین خودشون حل کنن. خلاصه کم نیست چیزهایی که نرگس و بخصوص من باید یاد بگیریم.