X
تبلیغات
رایتل
دانشگاه و زندگی مشترک (قسمت دوم)

واقعا دلم لک زده بود برای اینکه با امیر دو سه ساعتی با خیال راحت حرف بزنم چون حرف زدن با امیر منو خیلی آروم میکنه اما کمبود وقت باعث میشد که برم سر درسم و وقتم رو با کتابهام صرف کنم. آخر هفته ها هم که وضع بدتر بود. چون این درس بیولوژی رو هر یک هفته در میون 3 تا بخش بزرگ، حدود 50 صفحه A4 باید امتحان میدادم و منهم اینقدر سرعتم تو خوندنش کند بود که خدا میدونه چقدر وقت ازم میگرفت. همونطور که گفتم با گذشت ترم وقتی امیر وضعیت رو میدید خودش هم منو بیشتر درک میکرد و کمتر ازم میخواست که باهاش وقت صرف کنم. خلاصه سرتونو درد نیارم وقتی که ترم داشت تموم میشد برای امتحانات آخر ترم دوباره مجبور شدم که همه فکر و ذکرم بشه درس و دوباره وضع خراب شد. امیر تحمل میکرد و بهم قوت قلب میداد و روزشماری میکرد که امتحانام تموم بشه. روز آخر دانشگاه شد و از شب قبلش به امیر گفتم که بعد از امتحان احتمالا با دو تا از همکلاسیهای ایرانیم برای شام میریم پیتزا فروشی نزدیک دانشگاه تا با هم شام بخوریم. بهش هم گفتم که برنامه 100% نیست، چون اگه امتحانمونو خوب ندیم نمیریم و در ضمن بستگی به این داره که امتحان چقدر طول بکشه و بنابراین ساعت قطعیش هم رو نمیدونستم.

این رو بگم که وسط ترم هم یکبار با همکلاسیهام رفتیم پیتزا خوردیم، اما وقتی به امیر گفتم که با ما بیاد خیلی استقبال نکرد و گفت که ترجیح میده که با دوستش بره ورزش کنه. برای همین من ایندفعه دیگه بهش نگفتم که اگه میخواد بیاد. از طرفی خودش هم گفت که احتمال داره با یکی از دوستاش بره تنیس بازی کنه ولی جوری گفت که من متوجه شدم که خیلی خوشحال نیست از اینکه من میخوام برم پیتزا بخورم. خلاصه بعد از امتحان آخرمون، وقتی دیدم امتحانمو خوب دادم سریع به امیر زنگ زدم که امیر جان ما داریم میریم برای پیتزا و اون موقع ساعت 7:45 شب بود. ازش پرسیدم که دوست داره بیاد یا نه و گفت که نه خونه میمونم. (این رو بگم که از خونه ما تا مدرسه با ماشین 30 تا 40 دقیقه بیشتر راه نیست). دیدم صداش خوشحال نیست خیلی.

گفتم: امیر جون چیزی شده؟

گفت: نه

گفتم: میخوای من نرم

گفت: نه

گفتم: جون نرگس

گفت: نه برو

گفتم: آخه تنهایی

گفت: نه، رضا (یکی از دوستامون) داره میاد اینجا، تنها نیستم.

گفتم: پس من برم

گفت: برو

 

میدونید امیر از این اخلاقها نداره که بگه برو بعدش از دماغ آدم در بیاره. ساعت حدود 8 شب بود که استاد درسمونو بعد از امتحان دیدیم و وایستادیم تا نتایج امتحان رو بهمون بده و همین خودش یه نیم ساعتی طول کشید. حدود ساعت 8:30 راه افتادیم سمت پیتزا فروشی دوباره به امیر زنگ زدم و گفتم ما داریم میریم پیتزا بخوریم. وقتی رسیدیم بارون شدیدی شروع شد و توی رستوران هم خیلی شلوغ بود و کلی طول کشید تا غذا سفارش دادیم و برامون آوردند. توی اون مدت هم همش به دوستام میگفتم که دیر شد و هی غر میزدم. اما چون موبایل همراهم بود میدونستم که اگه امیر نگران بشه خودش زنگ میزنه. راستش خودم میخواستم به امیر زنگ بزنم اما این دوستام هی به شوخی میگفتند که تو چقدر نگران شوهرتی و از این حرفها و منهم چون دوبار قبلش به امیر زنگ زده بودم نخواستم دوباره تلفن کنم. به قولی نخواستم که دوستام فکر کنند که امیر از اون مردهایی هست که دائم زنش رو کنترل میکنه که کجا میره و کی میاد و از طرفی هم میدونستم اگه امیر کاری داشته باشه میتونه به موبایلم زنگ بزنه. سرتونو درد نیارم ساعت نزدیک 10 بود که ما از رستوران اومدیم بیرون و تا سوار ماشین شدم امیر به موبایلم زنگ زد و پرسید کجا هستم و کی برمیگردم و چون اونشب بارونی بود گفت که نگرانه و گفت که موقع رانندگی احتیاط کنم. با دوستم که مسیرش با من یکی بود راه افتادیم. از اونجاییکه دست به گم شدن من تو خیابونا حرف نداره راه رو عوضی رفتم و به بن بست خوردم. به امیر زنگ زدم و پرسیدم چه جوری میتونم وارد بزرگراه غربی بشم؟ امیر گفت که نمیدونه و بهم گفت که بهتره از بزرگراه شرقی استفاده کنم. اما چون من خیلی به بزرگراه غربی نزدیک بودم به امیر گفتم خیلی طول میکشه تا این همه راه رو به سمت شرق برگردم که اینجا بود که امیر با لحن کمی تند بهم گفت: من نمیدونم نرگس جان، من فقط راه بزرگراه شرقی رو بلدم. از دوستت بپرس از کدوم ور باید بری. من هم چون نخواستم جلوی دوستم باهاش بحث رو ادامه بدم فقط گفتم باشه من خودم راه رو یه جوری پیدا میکنم و خداحافظی کردیم. بعد از اون حدود 20 دقیقه دور خودمون چرخیدیم و آخر سر هم مجبور شدیم از همون بزرگراه شرقی که امیر گفته بود برگردیم. اما خیلی ناراحت بودم. خیلی اوقات وقتی گم میشدم امیر از روی اینترنت و نقشه های سایت گوگل بهم میگفت که از کجا باید برم. اما اونشب این کار رو نکرد و حتی بعد از اون تو فاصله ای که برسم خونه که حدود 45 دقیقه طول کشید بهم حتی زنگ نزد. کاری که همیشه میکرد. همیشه وقتی مسیر رو بهم میگفت، 5 دقیقه بعدش دوباره زنگ میزد تا مطمئن بشه من راه رو پیدا کردم. دوستم رو رسوندم خونشون و خودم راه افتادم سمت خونه. امیر و رضا داشتن تلویزیون نگاه میکردن. وقتی سلام کردم امیر خیلی معمولی جوابمو داد و دیدم که اصلا بروی خودش نمیاره که بالاخره من چه جوری راه رو پیدا کردم. پرسیدم: چرا منو تو خیابون ول کردی؟ گفت: ول؟!! کجا ولت کردم، من فقط بهت گفتم اون راه رو بلد نیستم. پرسیدم: چرا از تو اینترنت نگاه نکردی؟ که یهو گفت: لطفا از جلوی تلویزیون برو کنار دارم تماشا میکنم. منم که جلوی رضا خیلی بهم برخورده بود با ناراحتی گفتم باشه عزیزم و رفتم تو اطاق.

ادامه دارد ....