بعد از آن اتفاق جالب و باور نکردنی تصمیم گرفتم به امیر زنگ بزنم و ته و توی قضیه رو در بیارم. به امیر زنگ زدم و امیر کل ماجرا رو برام توضیح داد. نشسته بود کلی حساب کرده بود که احتمال یه همچین چیزی چقدره. بحث در مورد احتمالات که شد از من درباره درسهام و کنکور و اینجور چیزها پرسید و شروع کرد از من سئوال کردن، سئوالهای فیزیک ، ریاضی جدید و اینجور چیزها. من به شوخی گفتم:
-حالا برای چی این سئوالها رو میپرسی؟ مگه شما معلم من هستید؟
:شاید در آینده بشم
-منطورتون چیه؟
:من خصوصی تدریس میکنم، میخواستم ببینم درستون اونقدر خوب هست که قبول کنم و معلمتون بشم یا نه
-جدی میگین؟
:جدیه جدی، من تدریس کردنو دوست دارم
-راستش پدر من خیلی مذهبیه و فکر نکنم اجازه بده معلم مرد ، اونم مجرد، به دخترش درس بده
:جدی میگین؟ (این دفعه امیر این حرفو زد)
-جدیه جدی
خلاصه با امیر کلی حرف زدیم. اصلا یه جوری بود که انگار همدیگرو مدتهاست میشناسیم. صدای زنگ درو که شنیدم فهمیدم بابام اومده. منم سریع خداحافظی کردم.
توی دبیرستان با دوست صمیمیم مریم در مورد امیر صحبت کردم. گفتم نه ازش خوشم میاد و نه ازش بدم میاد ولی آدم جالبیه. آدم تو حرف زدن باهاش راحته. اما بهار گفت که بهتره توی این موقعیت فکر درس و کنکور باشم تا هر چیز دیگه. راستش خودم هم همین فکرو میکردم. تصمیم گرفتم به امیر زنگ بزنم و هم بخاطر دفعه قبل معذرت بخوام و هم خداحافظی کنم. حالا بریم سراغ امیر:
از اونجاییکه من بسیار خوشتیپ و تو دل برو بودم (عوض اینکه تو دلاتون بهم بخندین حداقل بزارین فکر کنم اینطور بوده) بخودم میگفتم نکنه ادامه این رابطه به درس و کنکور نرگس صدمه بزنه. اون وقتها برای خودم یه پیرمغان داشتم که هر از چندی بهش یه سری میزدم. یه پیرمرد و پیرزن هشتاد و چند ساله گرم و صمیمی. معمولاْ اگه چیزی خراب میشد و با کاری داشتن کمکشون میکردم. آنتن تلویزیونشونو باد کنده بود. من رفتم یه آنتن خریدم و رفتم خونشون . با هزار بدبختی آنتن قدیمی رو کندم و آنتن جدید رو سر جاش گذاشتم. حالا بدبختی این بود که آنتن وسط پشت بام روی خرک بود و خانه اکبر آقا طبقه اول. هی میومدم لب پشت بام داد میزدم : تصویر خوبه؟ و اکبر آقا هم از زنش میپرسید و دوباره جواب به من میرسید. خلاصه بعد از کلی چرخوندن و بالا پایین کردن تصویر خوب شد. بعد اومدیم با اکبر آقا نشستیم به چای خوردن. صحبت با پیر دانا هم کم لطف نیست همونطور که حافظ گفته:

نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست تر دارند

جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را


از اونجاییکه من حافظ رو خیلی دوست دارم ، به حرفاش گوش میکنم. سرتونو درد نمیارم، در مورد نرگس با اکبر آقا صحبت کردم و اون گفت کار درست قطع رابطه است حداقل تا وقتی نرگس کنکورشو بده. در ضمن اکبر آقا توصیه کرد که شماره تلفن نرگسو بگیرم. گفت خصلت زنها اینه که دوست دارن مردها بطرفشون بیان و برای نرگس شاید سخت باشه که بعد از مدتی بیاد بهت زنگ بزنه، مخصوصاْ اینکه شما هنوز همدیگرو اونقدر نمیشناسین.

فردای اونروز دوباره به امیر زنگ زدم، راستش برای هیچ کدوممون تصمیم سختی نبود. گرچه پسر خوبی بنظر میومد ولی اهمیت درس و کنکورم در اون موقع خیلی بیشتر بود. 
: سلام امیر خان
-سلام نرگس خانم، درسها خوب پیش میره
:ببخشید دفعه قبل اونجوری شد. آخه بابام یهو اومد. میدونید که
-خواهش میکنم.
:راستش زنگ زدم یه چیزی رو بهتون بگم
-چه جالب چون منم میخوام یه چیزی رو به شما بگم، شما اول بفرمایید
:همونطور که قبلاْ گفتم من امسال کنکور دارم و علاوه بر اون دختری نیستم که بخوام با پسرها دوست بشم، تازه پدرم هم آدم خیلی مذهبی ایه.
-راستش منم میخواستم همینو بگم. یعنی با قسمت اول حرفتون موافقم ولی با قسمت دوم و سومش نه. الان مهمترین چیز برای شما درس و کنکوره و من نمیخوام خدای ناکرده خللی در این مسئله وارد بشه.
:لطف دارید. خیلی ممنون که درک میکنید. خب اگه اجازه بدین دیگه زیاد وقتتون رو نمیگیرم.
-فقط یه خواهش
:بفرمایید
-ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم، تا بعد از کنکور بهتون زنگ بزنم
:خواهش میکنم، بنویسید لطفاْ ......
-امیدوارم تو کنکور موفق باشید.
:انشااله شما هم تو درس و زندگی موفق باشید.
-خداحافظ
:خداحافظ