X
تبلیغات
پیکوفایل
وبلاگ جدید

سلام به همه،


بالاخره تصمیممو عملی کردم و از این به بعد قراره تو یه وبلاگ جدید بنویسم، قسمت آخر ماجرای اسب سفید رو از این جهت تو این وبلاگ گذاشتم که به مطالب قبلی مربوط میشد.


اینم آدرس وبلاگ جدید:


http://amirkashani.blogsky.com


شاد و سربلند باشید


-امیر

اسب سفید ( قسمت آخر )
اینبار از زبان تو

میگی: چیه؟ بازم خوابت نمیبره؟ بیا تو بقلم، سرتو بزار رو سینم و سعی آروم بخوابی. حرفمو گوش میکنی و سعی میکنی بخوابی، اما هر کاری میکنی نمیتونی چشمهاتو بسته نگه داری، دستمو آروم میکنم تو پیراهنت و درست میزارمش رو قلبت و میگم: "چه خبره این تو! غوغاست میدونم، اما آروم باش، تا آروم نباشی نمیتونی درست تصمیم بگیری، برای قوی بودن باید آروم بود، خشم ضعیفت میکنه".


حقیقت اینه که دیروز کفتارها اسب سفید رو تیکه پاره کردن، همونجا بالای تپه، همچین که از پنجره دیدیشون، همچین که دیدی دارن به اسب سفید حمله میکنن از جات پریدی، رفتی سمت کمد و تفنگ شکاریتو برداشتی، با عجله فشنگها رو گذاشتی توش و به سمت بالای تپه دویدی، داشتم از پنجره تماشات میکردم، به نزدیکی کفتارها که رسیدی ایستادی، هدف گرفتی و شلیک کردی، یکی، دو تا، سه تا، صدای گلوله فضا رو پر کرده بود، کفتارهای زخمی روی زمین افتاده بودند، و بقیشون فرار کردن، رفتی بالای سر یکی یکیشون، پاتو میزاشتی رو گردنشون و یه تیر خلاص تو سر، اما دیر رسیدی، دیگه خیلی دیر بود. سر اسب سفید رو بقل کردی و اسب سفید جلوی چشمات و توی بقلت جون داد.


برگشتی خونه، پیراهنت از خون اسب سفید قرمز بود، بدون اینکه یک کلمه حرف بزنی رفتی تو انباری، بیل رو برداشتی و برگشتی بالای تپه، چند ساعتی طول کشید تا اسب سفید رو چال کنی، بعدشم همونجا نشستی تا صبح زار زدی. حتی نیومدی خونه که من شب تنها نباشم. دردتو درک میکنم.


صبح برات صبحونه مورد علاقت رو درست کردم، نمیرو، اونم مدل خاصی که خودت دوست داری، یه لیمو ترش هم قاچ کردم گذاشتم کنارش، میدونم دوست داری روی نمیرو آب لیموی تازه بچکونی. صبحونتو برات آوردم بالای تپه، نخوردی، فقط نگام کردی، یه نگاه پر از درد، اینقدر با اون دستهای خاکی و خون آلود با موهات ور رفته بودی که قیافت شده بود شبیه یتیمها، یا شایدم شبیه جنایتکارها.


همونطور که سرت رو سینمه آروم تو گوشت میگم: دردتو میفهمم، اما یادت باشه، اگه تو هم مثل اسب سفید سر مست بشیو و حواستو جمع نکنی، کفتارها همون کاری رو باهات میکنن که با اسب سفید کردن، اونوفت من تنها میشیم، تنهای تنها، تو که نمیخوای اینطوری بشه؟

توضیحات تکمیلی

سلام به همه،


این نوشته ها فقط جنبه حسی داره، یک دفعه حس میکنم که دوست دارم بنویسم و مینویسم. والا دو رو بر خونه من، نه تپه هست و نه اسب سفید وحشی. کلا اینکه هدف خاصی رو دنبال نمیکنم، ربطی هم به نرگس نداره.


در مورد نرگس هم باید بگم که از نظر من اون یه پرونده بسته شدست. نرگس هم حتما دلایل خودش رو داشته و امیدوارم هر جا که هست خوشبختی و خوشحالی و همه چیزهای خوب همراهش باشه. من نه تنها منتظر نرگس نیستم که برگرده، بلکه حتی اگر برگرده قبول نخواهم کرد، بعضی چیزها هیچ وقت قابل ترمیم نیست. اگه دستتون زخم بشه، ممکنه خوب بشه، اما اگر خدای نکرده دستتون قطع بشه آیا ممکنه دوباره دست در بیارین؟


من فکر میکنم هر مردی در عمرش فقط یک بار میتونه عاشق یه زن بشه، یعنی اگر اون زن کاری کنه که عشق از دل مرد بیرون بره، اون عشق دیگه هیچ وقت به اون مرد برنمیگرده. یعنی اگر کسی که زمانی دیوانه وار عاشقانه شما بوده، به حالتی برسه که نسبت به شما احساس خاصی نداشته باشه، دیگه هیچوقت به شما احساس خاصی نخواهد داشت. منکه حتی یک مورد خلافشو ندیدم.


باحتمال خیلی زیاد بزودی به یه وبلاگ جدید نقل مکان میکنم.


شاد و سربلند باشید


-امیر


   1       2       3       4       5       ...       59    >>